تبليغاتX
رویای عاشق


رویای عاشق

هیچ گاه برای تازه شدن دیر نیست عشق من !

 

در افسانه ها آمده است روزي كه خداوند جهان را آفريد فرشتگان مقرب

را به درگاه خود خواند و از آنها خواست تا براي پنهان كردن راز زندگي

پيشنهاد دهند .

يكي از فرشتگان گفت : خداوندا آن را در داخل زمين مدفون كن .

فرشته ي ديگري گفت : آن را در زير درياها قرار ده .

و سومي گفت : آن را در كوه ها قرار ده .

خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته هاي شما عمل كنم فقط تعداد كمي

از بندگانم آنرا كشف مي كنند و اين در حالي است كه من مي خواهم راز

زندگي در دسترس همه ي بندگانم باشد .

در اين هنگام يكي از فرشتگان گفت : فهميدم كجا ، اي خداي مهربان ،

راز زندگي را در قلب بندگانت قرار ده زيرا هيچكس به اين فكر نمي افتد

كه براي پيدا كردن آن به قلب و درون خودش نگاه كند ...

و خداوند اين فكر را پسنديد و راز زندگي را در قلب همه قرار داد ...

.

.

.

صداي چكش نقره فام به همه حاضرين فهماند كه دادگاه رسمي است .

و متهم هم خداوند جهان آفرين موجودات است .

قاضي نعره زد متهم را به جايگاه بياوريد .

اما منشي اعلام كرد كه متهم غايب است .

و قاضي هم بار ديگر نعره زد عيبي ندارد و ما هم در غياب متهم به

اتهاماتش رسيدگي مي كنيم و حكم غيابي صادر خواهيم كرد .

قاضي رو به حاضرين كرد و گفت موارد اتهامي خداوند به شرح زير

مي باشد .

متهم به چه حقي انسان ها را آزاد گذاشت ؟

متهم به چه حقي بهع انسان ها حق انتخاب راه بد داد ؟

متهم به چه حقي اعلام كرد كه همه ي انسان ها مي ميرند ؟

متهم به چه حقي ثروت را حق همه مي داند ؟

متهم به چه حقي ما را كه عمري براي دينش جان كنده ايم رها كرده و

با همه ي انسانهاي گناهكار يكي مي داند ؟ و با چه جراتي اين بي عدالتي

را انجام مي دهد ؟

خداوند متهم است به سو استفاده از خداييش .

خداوند متهم است و بايد پاسخگو باشد كه چطور چنين چيزي ممكن

است كه انسان هاي فقير حق خود را از ما بخواهند ؟

انسانهاي فقير و پليدي كه جز دزدي كار ديگري ندارند ؟

خداوند متهم است و بايد پاسخگو باشد و اگر نتواند پاسخگو باشد ، من او

را در همين امروز در همين دادگاه و در مقابل همه ي شما از خدايي خودش

خلع مي كنم و خداي ديگري را انتخاب خواهم كرد .

خداوند متهم است كه به انسان ها آزادي داد كه هر غلطي كه مي خواهند

بكنند و كار ما را سخت كرد .

خداوند متهم است به مهرباني بيش از حدش كه ظلم به انسان هاست .

خداوند متهم است به كفران نعمت به خاطر آفرينش اينهمه كهكشان و

كره در صورتي كه براي ما انسان ها تنها بايد يك كره زمين و بهشت و

جهنم را مي آفريد و حداكثر خورشيد و ماهي كه روز را گرم و شب را

روشن كند تا دزدان در امنيت نباشند .

خداوند متهم است به آفرينش عشق . تا امروز كار ما با اين جوان هاي

هميشه احمق سخت شود .

خداوند متهم است به .....

به ناگاه فردي ژنده پوش از بين حضار در دادگاه بلند شد و گفت :

خداوند من همه ي صحبت هايش را در كتاب آسمانيش گفته است .

شما حق نداريد خداوند عشق را متهم كنيد .

و مرد ژنده پوش در حاليكه اشك در چشمانش حلقه زده بود ادامه داد :

شما حق نداريد خداي مرا متهم كنيد به خاطر خوب بودنش .

من وكيل خداوند خواهم بود و يكي يكي به سوالات شما پاسخ ي دهم .

قاضي نگاهي سراپا تحقير به مرد ژنده پوش انداخت و گفت : آيا توي

بي مقدار همان وكيل خداوندي هستي كه ادعا مي كند همه ي ثروتهاي

جهان آفريده ي اوست ؟

و قاضي بدون اينكه منتظر پاسخ وكيل باشد ادامه داد : خداوندي كه به

همه ي موجوداتش نعمت و پول فراوان مي دهد ، وكيلي ثروتمند تر از

تو را پيدا نكرد تا در اين دادگاه به اين عظمت و در جمع هيئت منصفه

با شخصيت و با اصالت اين چنين تحقير نكند و ما را به خاطر هم صحبت

شدن با يك گدا زاده ...

و وكيل گفت : اي قاضي ! خداوند بنا به فرموده ي خودش مرا ثروتمندترين

انسان روي زمين قرار داده . اما از آنجا كه تعريف شما از چيز ديگريست ،

پس نمي توانيد ثروت مرا ببينيد .

و خداوند من ثروتمند ترين بنده اش را نزد شما فرستاده ، اما شما كور

دلان چشم دل نداريد تا ببينيد ثروت بيكران مرا كه عشق است ...

و قاضي نعره زد : اي وكيل گدا زاده ! حد خودت را بشناس و پايت

را از گليمت دراز تر نكن و تنها به سوالاتي كه از تو پرسيده مي شود

پاسخ بده .

و وكيل كه از نظرمن ‹‹حقيقت داستاني ›› كه در دادگاه بودم يك فقير

ثروتمند بود ادامه داد : و امروز من با ثروتم كه عشق من است در برابر

شما هستم تا تمام اتهام ها را با دليل عشق كه موجه ترين و روشن

ترين برهان هاست رفع كنم و وكالت متهمم كه خداي من است را بر

عهده گيرم . پس لطفا يك به يك اتهام ها را بگوييد تا ار متهمم رفع

اتهام كنم .

و قاضي وحشي نعره زد : اولين اتهام خداوند اين است كه چرا پس

از آفرينش انسان به خودش تبريك گفت. در حاليكه انسان هاي پست

و گناهكاري در اين جهان هستند كه فقط به خاطر فقر دزدي مي كنند.

آيا شكم اينقدر ارزش دارد كه به خاطرش دزدي و گناه كنند . و چرا

خداوند تبريك گفت به خودش به خاطر آفرينش يك دزد فقير . اين هم

مدركي كه در كتابش آورده : فتبارك الله الحسن الخالقين .

و متهم پاسخ داد : اي قاضي در ابتدا خدا را سپاس مي گويم كه لااقل

قبول داري كه اين قرآن كتاب و گفته ي اوست . و اگر خداوند به

خودش تبريك گفت بخاطر آفرينش نوع بشر نه دزدي كه شما با

ثروت اندوزي حق او را خورديد تا از سر ناچاري به دزدي روي

آورد .

و قاضي گفت : اي وكيل گدا براي بار چندم است كه دارم به تو تذكر

مي دهم كه حواست به گليمت باشد .

همچنين دليل تو رد است و اين اتهام پا بر جاست كه با بررسي ساير

اتهام ها در نهايت راي لازم صادر خواهد شد . و اما اتهام دوم اين كه

موكل شما به چه حقياعلام كرد كه انسان آزاد است تا گناه كند و كفر

گويد ؟

و وكيل پاسخ داد : اي قاضي خداوند من به اين خاطر همه را آزاد

گذاشت تا كارهاي آنها ارزش داشته باشد زيرا عبادت از روي اختيار

ارزش دارد تا عبادت با چوب و چماق و دور از گناه بودن . پاك ماندن

در يك فضاي بدون گناه شق القمر نيست . انساني كه به خاطر ترس

از گناه از جامعه فرار مي كند و دست به هيچ كاري جز عبادت نمي زند

از نظر خداي من يك عابد نيست بلكه يك انسان ترسو است .

و قاضي ادامه داد : دهان كثيفت را ببند اي وكيل ! تو داري علنا به ما

توهين مي كني و ما را ترسو مي خواني احمق .

اين اتهام هم رفع نشدو اضافه شد به اتهام اول كه در هر دو مورد جرم

ثابت شده است .

و اما اتهام سوم به چه حقي خداوند حق انتخاب راه بد را به انسان ها

داد .

و وكيل پاسخ داد : به اين خاطر كه اگر راه بد وجود نداشت كه ديگر

انتخاب معنا نداشت و خوب بودن ارزش نبود ، زيرا كه اگر همه

خوب بودند كه ديگر نيازي به آزمايش خوبها نبود .

شما فرشتگان خدا را در نظر بگيريد چه بي مقدارند در مقايسه با

انسان كه شب و روز فقط چاپلوسي مي كنند و خداوند به اين خاطر

بود كه به خودش بخاطر آفرينش انسان تبريك گفت . و خداوند به

اين خاطر راه بد را آفريد تا به افرادي مثل شما ثابت كند كه كافران

مومن چه پليدند كه امروز خدايشان را با كارهايشان محاكمه مي كنند.

قاضي نعره زدو از جايگاه خود بر خاست تا وكيل را مجازات كند اما

سايرين مانع شدند و در خواست بخش كردند .

و قاضي نعره زد و گفت افسوس كه اكنون زمان محاكمه ي خدا است

و در پايان اين دادگاه حتما تو را مجازات مي كنم . اما اتهام چهارم چرا

خداوند كفران نعمت كرد . اينهمه كهكشان و ستاره و سياره را آفريد

در حاليكه يك زمين و بهشت و جهنم و خورشيد و ماه براي ما كافي

بود .

و وكيل پاسخ داد : اي قاضي خداوند هيچ چيز را بدون دانش و بيخود

نيافريده ، و بدان تو اگر بر تاثير ستارگان و ماه بر روي زندگي بشر

و آينده ي آنها خبر نداري و اگر دانشي داشتي همين براي شناخت و

پرستش خداوند كافي بود . و تو چه مي داني كه در سيارات ديگه چه

موجودات مرئي يا نامرئي زندگي نمي كنند ؟

پس لطفا در مورد چيزي كه شعورش را نداري سخن مران .

قاضي چكش را به طرف مرد ژنده پوش پرتاب كرد و چكش سر

مرد را خوني كرد ...

و قاضي با خشونت و سنگدلي تمام رو به ورد كرد و گفت اين اتهام

هم رفع نشد و حال اتهام پنجم خداوند به چه حقي شيطان را آفريد تا

، شيطاني كه تا روز قيامت باعث رنجش ما

مي شوددر حاليكه تا قيامت زنده باشد و مجازات نشود .

و وكيل پاسخ داد : اي قاضي خداوند از اين رو شيطان را آفريد

تا اراده ي شما را بيازمايد . شيطاني كه تنها گناهش پيشنهاد دادن

به انسان هاست كه كارهاي پليذ انجام دهند اما انسان ها در قبول

و يا رد پيشنهاد اراده دارند .

و شيطان هنوزه كه خداوند را عبادت مي كند و قبولش دارد اما

شما پست تر از شيطان هستيد كه خدا را به محاكمه مي كشيد .

و قاضي اسلحه اش را از جيب خود بيرون آورد و بودن هيچ

اخطاري به سوي وكيل شليك كرد و اين بار قاضي قهقهه ي

بلندي زد و گفت : حال بگو كه آيا من شيطانم اي پليد ! ؟

و وكيل در حاليكه خون از شانه اش سرازير شده بود زير لب

زمزمه كرد : اي كاش شيطان بوديد ...

و قاضي در كمال خونسردي و آرامش خاصي گفت : محاكمه را

ادامه مي دهيم .

اتهام ششم...

اتهام ششم ثابت شد ...

اتهام دهم ...

اتهام دهم هم ثابت شد ...

اتهام هزارم ...

آنهم ثابت شد ...

و آخرين و بزرگترين اتهام : خداوند به چه حقي عشق را آفريد تا

جوانان امروز اينچنين هرزه و كثيف شوند ...

و وكيل همه ي تلاشش را كرد تا آخرين دفاع را از خداوند بكند .

و گفت : خداوند عشق را آفريد تا نگاه بان نوع بشر باشد . خداوند

عشق را آفريد تا دختر و پسر به يكديگر دل ببندد و به دور از همه

چيز و همه جا به ابديت بپيوندند و حال مشكل شماست كه نمي توانيد

حتي خوشي اين جوانان را ببينيد و نمي گذاريد با عشقشان خلوت كنند.

شما كثيف تر از حيوانات هستين كه به خلوت عاشقان هم كار داريد.

....

و صداي تير خلاص به ذهن مرد ژنده پوش كه افتخارش تنها وكالت

عشق بود شنيده شد و مرد ژنده پوش كشته ي راه عشق به بشر شد كه

مرگ در آن جايي ندارد .

و به ناگاه گويي پژواكي از همه پرستش گاه هاي جهان شنيده شد كه

مي گفت : اگر به خودم تبريك گفتم تنها به خاطر اين نوع بشر بود و

بس .

به ناگاه در بين حاضرين ولوله اي در افتاد .

اما قاضي كه گوش جان نداشت تا اين نداي اهورايي را كه هميشه

و به همه ي زبانها در ابديت طنين انداز است بشنود و با چكش

سرخ رنگ خود كه از خون انسان هاي آزاده لعاب داده شده بود

ضربه اي از دور به ذهن همه ي حاضرين كوبيد و گفت : آن مرد

را كه به سزاي اعمالش رسانديم و اينك نوبت ايراد حكم متهم است

و شيطان دادستان اين دادگاه خوشحالترين فرد حاضر در دادگاه بود .

پس از شنيدن سخنان وكيل متهم و با توجه به تعداد بسيار زياد اتهام

هاي وارد شده و وجود دلايل و شواهد مستند و مدارك كافي و با توجه

به سكوت متهم كه قطعا علامت رضاست من اعلام مي كنم كه خداوندا

شما در مورد همه ي اتهامات وارده مجرم شناخته شديد و شما انسان ها

را كافر مي دانيد اگر خدايي نداشته باشند اما خود شما خدايي نداريد . پس

به خودتان كافريد . پس اي خدا من شما را كافر مي دانم و دستور مي دهم

تا از اين پس همه ياد شما را اعدام كنند و شما را در گورستان ذهنشان و

در قسمت كافر ها به خاك بسپارند و از اين پس شما را از درجه ي

خدايي خلع مي كنم . جنازه ي اين وكيل گدا زاده را هم ببريد و در

گورستان كافر هاي بي نام و نشان دفن كنيد ....

ختم دادگاه را اعلام مي كنم .

به احترام قاضي قيام كنيد !!!!!!!!!!!!!!!!!

                       .

                       .

                       .

.

.

.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 19:20 توسط رویا ی عاشق | |

 

خدايا از درياي بيكران وجودت در من بدم

تا بپذيرم كه بايد با خلوص نيت و مهرباني

و آزادانديشي در اين دنيا ساليان

دراز زندگي كنم و سهم

خود را از زندگي بدانم

براي زندگي خود تلاش بي پايان داشته باشم

و بدانم كه اين دنيا محل گذر است

و بايد از دردهايي كه بر سر راهم قرار

 میدهي، تجربه كسب كرده

خدايا به من ايماني بده كه بدانم انسان

مثل شمعي ست كه مي سوزد

و در سوختنش درد می کشد

ولي تمام فكر و ذكرش اين است

كه نوري بدهد تا خانه اي را روشن كند

.

.

.

.

.

.

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 15:22 توسط رویا ی عاشق |

روي يك كوه راه مي رفتم كه يه هو رعدي زد .

با خودم گفتم حتما دوباره آسمون دلش گرفته

داد زدم و گفتم آسمون چرا باز ناراحتي ؟ با يك

صداي نرم كه اصلا به رعد چند دقيقه قبلش

شبيه نبود گفت : داد هم كه نزني صداتو

مي شنوم . تازه مگه ناراحتي از چيه از دلتنگيه

گفتم مگه دل به اين بزرگي هم تنگ مي شه

گفت دلهاي بزرگ با غصه هاي بزرگ تنگ

مي شه ؟ من از اين بالا چيزايي مي بينم كه اگه

تو هم مي ديدي هر روز گريه مي كردي . واي

به حال اون بالايي ها اونا كه فقط بالا هم نيستند

بيشتر وقتشون اون پايين بين شماهايند . گفتم

آسمون من سنگ صبورت هر چي مي خواي بگو

خنديد و گفت : من به اين بزرگي تو سنگ صبورم ؟!

ولي خوب بهت مي گم . بعد از يك مكث

طولاني گفت : شما آدم ها فراموش كرديد از يك

پدر و مادرين حداقل به همين خاطر هم گاهي

اوقات با هم بسازيد . فراموش كرديد كه هميشه

اينجا نيستيد يك روز هم نوبت شماهاست كه

كوله بارتون رو برداريد و بريد .

گفت : روز به روز گردن هاتون خم تر ميشه

گفتم يعني چي ؟ جواب داد هر روز طوقي كه به

گردنتونه سنگين تر مي شه سنگينيش هم از

گناهانتونه ولي اصلا نمي فهميد شماها وقتي

گناه مي كنيد مثل درختهاي پاييزي مي شيد

ثمره اي كه نداريد زيبا هم نيستيد ولي وقتي

كه راهتون رو پيدا مي كنيد مثل درخت بهاري

هم زيبا مي شيد و هم آماده ي ثمر دهي .ديگه

همديگرو دوست ندارين هيچكس معني عشق

واقعي رو نمي فهمه .

گفتم : خوب تو بگو تا من لا اقل بفهمم . خنده ي

تلخي كرد و جواب داد : چند نفر عشق رو با

كلمات تونستن معني كنند كه من بتونم . باز

مكثي كرد دنبالش گفت : چند بار تا حالا شب

كه مي خواستين بخوابين خودتون به حساب

كارهاتون رسيديد .گفتم : بابا تو هم خيلي

سخت گرفتي . گفت : نه شماها خيلي آسمون

گرفتيد . گفتم اصلا تو از كجا مي فهمي تو دل

ما آدم ها چي مي گذره ؟ آهي كشيد و گفت

مشتت رو از جوي كنارت پر آب كن . حالا خوب

نگاهش كن اين كار رو كه كردم ادامه داد : هر

كس كه اين قدر زلال بشه اصلا سخت نيست كه

بتونه مثل من همه چيز رو ببينه ولي خدا نكنه

كسي اين چشمش باز نشه چون ديگه معني

آرامش رو نمي فهمد .

تا اومدم سوال بعدي رو برسم گفت ببينم

وظيفه تو كه سنگ صبورم شدي چيه ؟ گفتم

درد دلت گوش كنم تا سبك شي جواب داد

مگه من اينطوري سبك مي شم بايد گريه

كنم . هنوز حرف بعدي رو نزده بود كه هق

هقش هاي هاي و نرمه نرمه بارونش سيلاب شد .

باروني گرفت كه همه جا رو شست . تميز تميز

اي كاش همين طوري هم دل ما آدم ها

رو مي شست . بعد از نصف روزي كه خوب

آسمون خودش رو از غصه هاي خالي كرد بهش

نگاه كردم باز صاف و آبي شده بود ولي كاش

مي شد ديگه آسمون رو سياه و ابري و تيره

نمي ديدم . اما دريغ دريغ دريغ ... .

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 16:0 توسط رویا ی عاشق |


Design By : Night Skin