رویای عاشق

هیچ گاه برای تازه شدن دیر نیست عشق من !

 

سلام .

مي دوني من امشب عشقمو ديدم . اونم بعد از چهار هفته يا به عبارتي

۲۷ روز دوري امروز بعد از ظهر ديدمش ...

دلم خيلي براش تنگ شده بود . ولي حيف كه وقتي ما رفتيم اون طرف با

دوستم نشستيم ٬ فكر كرد كه ما رفتيم و همون طور كه با تلفن صحبت

مي كرد اين طرف و اون طرف رو نگاه مي كرد .

من از دور نگاش مي كردم .

دوستم هم داشت با مامانم حرف مي زد .

ديدم رفت تو ماشينش نشست ٬ روشن كرد و ...

تو دلم داد مي زدم تو رو خدا نرو

پيشم بمون يه كم ديگه باش

حداقل بذار ببينمت

روتو از طرف من كن ...

خدا خواهش مي كنم نذار بره ...

داد مي زدم

امير اينطرفو هم نگاه كن ٬ اينجام ٬ رو به روتم

اما...

مثل اينكه صداي دلم نرسيد بهش

من نتونستم خوب نگاش كنم و رفت ...

سرمو انداختم پايين

پشتمو به دوستمو مامانم كردم ...

نمي دوني چه حالي داشتم

بغض به طور وحشتناكي گلومو فشار مي داد

از همه چيز عصباني بودم

اشك تو چشمم جمع شده بود ٬ اختياري نبود ٬...

سعي كردم تا جايي كه مي تونم بچرخم و پيشتمو بكنم به مامان اينا .

اما كسايي كه از جلومون رد مي شدن نگام مي كردن

اعصابم خورد بود

ديگه طاقت نياوردم ٬ يعني نتونستم از سرازير شدنشون جلو گيري كنم ٬

بلند شدم و بدون اينكه صورتمو سمت مامان بگيرم گفتم

من مي رم آب بخورم .

واااي

خدا رحم كرد كه نفهميد

اما بعد كه داشتم بر مي گشتم ديدم دارن مي يان طرف من

آخه من وقتي گريه مي كنم تابلو مي شم ٬ چون اصلا حالت چشم هام

و حتي رنگ صورتم تغيير مي كنه

تموم شد .

اومديم خونه . حال و حوصله نداشتم . اومدم تو اتاقم ٬ برق رو خاموش كردم

نشستم از طرف همتون كلي آبغوره گرفتم .

مامان اومد تو اتاقم گفت : چي شده ؟ تو گريه كردي تو پارك ؟

گفتم نه چطور مگه ؟

گفت به من دروغ نگو ٬ من تو رو بزرگ كردم ٬ سر منو كلاه نذار

منم گفتم آره گريه كردم چون دوست صميميمو ديدم ٬ منو ديد اما خودشو

به اون راه زد ٬ من كه اين همه بهش محبت كردم ٬ حيف اون همه مهربونيم

...

طبيعي ش كردم كه مثلا دليل گريم اين بود كه نمي خواستم شما بفهمين

...

گفت به خاطر همين ؟

گفتم بله .

گفت تو خيلي حساسي كه به خاطر همچين رفيقاي نيمه راهي خودتو اذيت

مي كني ٬ ارزششو نداره ٬ اون كه خودشو زد به اون راه ٬ تو هم بايد خودتو

مي زدي به اون راه و...

گفتم مامان جون ول كن حوصله ندارم شايد بايد خودمو اينطوري تخليه كنم

لطفا برو بيرون خوب مي شم .

بلاخره دست از سر كچل ما برداشت .

ولي ...

اين ديدار خيلي بد بود برام ٬ كاش نمي يومد ٬ كاش نمي ديدمش ٬ كاش ...

دلم بيشتر تنگ شد ...

تازه يه داستان هم تو وبلاگ ...# ...تلافي...#... خوندم كه ديگه قاتي كرده

بودم بد جووور...تازه الانم با خودم مي گم يعني ممكنه امير هم عوض بشه؟

يا بزرگ كه شدم گذشته رو پيش بكشه ؟

دارم ديوونه مي شم ... حالا اين داستان رو براي شما مي ذارم تا بخونين

 

 

یعنی حق با من نیست ؟

 

 

 

این سرگذشت  واقعیه یه خانم دکتره  

 

 

 

 

قسمت اول

 

سلام

 

من شهناز شانظری ۳۵ سالمه و در یکی از شهر های جنوبی کشور زندگی می کنم

 

توی یه خانواده معمولی به دنیا اومدم

 

خانواده ما ۶ نفری بود ۲ تا برادر داشتم و یه خواهر کوچیکتر از خودم

 

وقتی ۷ سالم بود پدرم فوت کرد و ما رو تنها گذاشت هر کسی به نوبه ی خودش سعی

 

 می کرد نزاره ما کمبود نبود پدرمونو حس کنیم در اوایل هر کسی می گفت اگه

 

کاری دارید بگید تا براتون انجام بدیم اما باز هیچ کدوم بابا نمی شدن که..........

 

مادرم شاغل بود و سعی می کرد ما هیچ کمبودی رو احساس نکنیم

 

سخت بود تنهایی باید هم مامان می بود هم بابا برای ماها شبا می دیدم که می شینه و به عکس

 

بابام نگاه می کنه با هاش حرف می زنه و گاهی گریه می کرد اما نمی زاشت ما گریه هاشو

 

ببینیم.

 

اون ازدواج نمی کرد تا ما ناپدری رو احساس نکنیم موقعیتهای ازدواجشو رد می کرد

 

بنده خدا خیلی برای ماها مایه گذوشت از خود گذشتگی های زیادی کرد تا ما رو بزرگ کنه

 

سخت بود اما همین که دستمون پیش غریبه دراز نبود خدا رو شکر می کردیم

 

من هر روز بزرگتر می شدم و  نبود پدرمو بیشتر حس می کردم تا می دیدم بابای دوستم

 

می یاد دنبالش حسرت می خوردم

 

تا می رفتم پارک و می دیدم باباها برای بچه هاشون هر کاری می کنن حسرت می خوردم

 

تا می دیدم مامانا با پدر بچه ها دور هم دیگه هستن حسرت می خوردم

 

اخه چرا من نباید بابا داشته باشم چرا باید بابام این قدر زود بمیره همش حسرت حسرت

 

گاهی از همه چیز و همه کس متنفر می شدمو می رفتم یه گوشه کز می کردم

 

گاهی شبا از نبود پدرم گریه می کردم

 

توی فامیلا دایی هام هوای مارو بیشتر داشتن  و سعی می کردن هر کاری برامون بکنن

 

تا اینکه دانشگاه قبول شدم رشته ی پزشکی و سعی کردم درسامو خوب بخونم تا

 

کمک خرج مادرم باشم هم دستم توی جیب خودم باشه

 

توی دانشگاه خیلی دوست داشتم همه دوس داشتن با من دوس باشن چون دختر درس خونو

 

زرنگی بودم حتی استادام هم شیفته من می شدن

 

یه بار یکی از استادام ازمن در خواست ازدواج کرد اما دایی م گفت تو هنوز شانس

 

ازدواج داری می تونی با یه مرد جوونتر و بهتر ازدواج کنی

 

خلاصه روزها می گذشت تا اینکه با حمید اشنا شدم پسر بدی نبود کم کم با هر صمیمی تر

 

 شدیم تا اینکه داییم یه روز مارو با هم دید گفت این اقا کیه ؟

 

گفتم یه دوسته و می خواد بیاد خواستگاری  من داییم گفت باید برم تحقیقات اول بعد خبرش

 

کنیم  یه ۲ --۳ ماهی تحقیقات کردو اخر یه شب قرار شد با خانوادش بیا د خواستگاری من

 

هیچ وقت اون همه استرس نداشتم وای چه شبی بود ساعتا برای من کند می رفت

 

با هم حرفا رو زدیم وقرار شد عقد و عروسی رو پشت سر هم بگیریم

 

و خرید ها رو فردا بریم انجام بدیم من از اونجایی که دختر حساسی بودم و دوس نداشتم از

 

همین اول کار حمید و مادرش فکر کنن من پررو و پر توقع هستم سعی کردم هر چی

 

خودشون انتخاب می کنن چیزی نگم البته نظرمو می پرسیدن منم زیاد سخت نمی گرفتم

 

همه ی دخترای توی کوچمون به من حسودی می کردن چون حمید از یه خانوتده مرفه

 

بود و پدرش تا مین می کرد هر چی حمید لازم داشت

 

پیش خودم فکر می کردم حالا که بابا نداشتم و سختی کشیدم دیگه توی زندگی شخصیم

 

ناراحتی احساس نمی کنم

 

اما هیچ وقت فکر نمی کردم روزی از زندگیم سیر بشم و ارزوی مرگ بکنم

 

 

 

قسمت دوم

 

حمید در اصل عاشق کار ازاد بود و از حقوق بگیری بیزاربود با یکی از دوستاش

 

چند سالی بود که توی بازار مشغول کار بود

 

 

خوب برم سر اصل موضوع

 

 

خلاصه خریدارو کردیمو قرار شد تا عروسی رو توی یه هتل بزرگ و شیک برگزار کنیم

 

وای نمی تونم اون لحظاتی رو که با حمید داشتم بگم هر ثانیش برام طلا بود حالا که فکر

 

 می کنم .

 

چه عروسی شد همه حسودیشون می شد به من از نگاه دخترای فامیل می فهمیدم حالشونو

 

خیلی به خودم می بالیدم که با حمید ازدواج کردم

 

همه خوشحال بودن توی خانوادم مادرم بیشتر از همه همیشه می گفت اگه بابات رفت حالا یه

 

شوهر خوب داری دیگه .

 

ماه عسلو رفتیم شمال و کیش چه روزا و شبایی داشتیم شاعرانه و عاشقانه

 

حمید همیشه وقت خوابو وقتی تنها بودیم همش شعر برام می خوندو می گفت من همه

 

چیزشم منو خیلی دوس داره و چیزای دیگه

 

تا اینکه باز برگشتیم خونه   من می رفتم دانشگاه حمیدم می رفت سر کار شب مییومد

 

شب با هم می رفتیم بیرون و چند ماهی رو همین طوری سر کردیم

 

 

راستی من از خصوصیات خودم نگفتم من دختری بودم شوخ طبع و معاشرتی و مهربون

 

و زود جوش وخوش برخورد به قول دوستام( با نمک) خیلی دوس داشتم نمی دونم چند تا

 

سال سوم ازدواجمون بود که  یواش یواش تغییراتی توی زندگیمون ایجاد شد

 

حمید کارو بارش گرفته بودا شبا دیر می یومد وقتی می یومد حوصله نداشت که حتی منو ببینه

 

می خوابید

 

منم صبح می رفتم دانشگاه و صبحانه رو براش حاضر می زاشتم

 

خیلی کسل و افسرده بودم حس می کردم حمید به من توجهی دیگه مثه سابق نمی کنه

 

نگار دوستم به من می گفت مواظب باش شاید عاشق یکی دیگه شده وای من دل توی

 

 دلم نمی موند تا اینو می گفت می گفتم نه حمید منو خیلی دوس داره اون خیانت نمی کنه

 

اما حمید هیچ تغییری نمی کرد تا من دلگرم بشم خیلی بدحالی داشتم رفتم خونه مامانم 

 

 با هاش درد و دل کردم

 

اما مامانم گفت دختر این که موضوع عادی یه سخت نگیر مرد باید کار کنه تا خرجی

 

رو در بیاره اما من چی ؟

 

من احتیاج به اون داشتم اما اون منو دیگه نمی دید همش کار کار.............. عه

 

یه روز داییم اومد خونمون گفت دایی جون خدا رو شکر کن همچنین شوهری داری

 

خدا رو شکر کن توی همچین خونه ای زندگی می کنی تو اگه سر کارم نری شوهرت تامینت

 

می کنه

 

گفتم دایی به نظر شما پول خوشبختی می یاره؟

 

پول همه چیزه؟

 

گفت دایی توی این مملکت اره پول داری همه چیز داری گفتم نه دایی من دلم

 

می خواست یه زندگی عادی داشتم اما حمید اینقدر کار نمی کرد گفت ناشکری نکن دایی

 

درس می شه یه مدت سرش شلوغه دیگه

 

اما ماهها می رفت و اون تغییری نمی کرد حوصلم دیگه ازش سر رفته بود

 

هر وقت هوسی داشت فقط منو نوازش می کردو محلم می زاشت اگه هوسش نمی گرفت

 

همش از کوچکترین چیزا ایراد می گرفت می گفت نرو دانشگاه لازم نیس

 

من احتیاجی به سر کار رفتنه تو ندارم

 

کفرمو در میورد ......عه ...........اون خیلی خود خواه شده بود منواصلا نمی دید

 

من چون توی یه خانواده مذهبی بزرگ شده بودم و تعصب زیادی داشتن ازادی چندانی نداشتم

 

وقتی ازدواج کردم دوس داشتم مقید بمونم اما نشدددددددددددددددددددددددددد

 

یه روز نگار زنگ زد به من که بیا امشب خونه ما  تولد منه  هر چی اصرار کردم ول نکرد

 

رفتم

 

توی مهمونی فقط من چادر داشتم همه لباش شب و رسمی داشتن من یه گوشه نشسته بودم

 

داشتم میوه می خوردم که یه پسر جوو نه  خوش تیپ اومد نیشست روی صندلی کنار من

 

من خودمو جمع و جور کردم گفت ببخشید اگه مزاحمم برم گفتم نه ................

 

گفت من پسر خاله ی نگارم شما دوستشون هستید گفتم اره ما ۷ ساله با هم دوستیم

 

خلاصه بحثمون بالا گرفت اخرم با یه لبخند خدافظی کرد و رفت یه روز نگار با پسر خالش

 

اومده بود خونمون نگار هنوز شوهر نکرده بودو خیلی شیطون بود

 

من جلوی پسر خالش چادر داشتمو پذیرایی می کردم نگار رو کرد به منو گفت

 

 اینجا که غریبه ی نیس چادر داری سرخ شدمو گفتم نگاااااااااااااااااااااااااار

 

پسر خالش رو کرد به اونو گفت اشکالی نداره بزار راحت باشه

 

من حس کردم اشکالی نداره چادرمو بردارم برای همین رفتم توی اتاقمو یه لباس مرتب

 

پوشیدمو اومدم نگار گفت چی شد

 

خندیدمو گفتم اره  غریبه نیس که

 

وای کاش هیچ وقت این کارو نمی کردم اگه می دونستم چه جهنمی برام درس می شه

 

داشتیم ۳ تایی با هم حرف می زدیم که حمید اومد توی اتاق پذیرایی گفت  سلام

 

تا دید من چادر ندارم یه نگاه چپی کردو رفت تا اینکه ساعت ۱۰ شب نگار و اینا رفتن حمید

 

نشسته بود روی کاناپه و هیچی نمی گفت رفتم حموم تا درو باز کردم بیام بیرون

 

گرما و سوزشه زیادی رو روی صورتم احساس کردم و محکم خوردم به در حموم

 

حمید برای اولین بار روی من دست بلند کرد گفتم چرا می زنی گفت کثافت و رفت توی

 

اتاقش منم نیشستم کف حمومو گریه کردم تا صبح گرهی می کردم توی اتاقم......

 

صبح رفتم خونه داییم گفتم دایی منو زده حمید گفت تقصیر خودت بوده و باز منو

 

 فرستاد خونمون

 

 

 

قسمت سوم

 

 

وای چه بدبختی داشتم باز باید به حمید سلام می کردمو اونو تحمل می کردم

 

اخه چرا منو زد؟

 

من که حجابم درس بود

 

تا اینکه فامیلامون پیشنهاد دادن برای ایجاد محبت بیشتر ما بچه دار بشیم من که اصلا"

 

 امادگی نداشتم چون همین جوری حال خوبی نداشتیم من یه سال دیگه از دانشگام مونده بود

 

تا اینکه یه شب حمید با یه دسته گل اومد گفت ببخش عزیزم سرم شلوغه نمی تونم

 

مثه سابق باشم گفتم اشکال نداره..اما توی دلم عصبانی بودم ازدستش

 

بعد گفت امروز تا فردا صبح کنارتم توهم دانشگاه نرو می خوام گذشته ها رو زنده کنیم باز

 

رفتیم بیرون وشب ساعت ۱۲ برگشتیم

 

لباس عوض کرده بودم می خواستم توی اتاقم بخوابم که حمید منو بلغ کرد عزیزم زوده

 

بخوابی  گفتم من خستم باید فردا برم دانشگاه امتحان دارم

 

گفت صبح می رسونمت منو بلند کرد و برد روی کاناپه از قبل دوش گرفته بود و یه پارچ

 

شربتی رو که دوس داشتم گذوشته بود روی میز کنار کاناپه گفت عزیزم شربتی که

 

 دوس داری بریزم برات گفتم نه میل ندارم بزار صبح

 

بعد شروع کرد به نوازش من و تا می تونست منو ماچ می کرد می دونستم منظورشو

 

گفتم حمید حرفتو بزن چی؟

 

گفت هیچی عزیزم می خوام تو با من یاد گذشته ها باز مثه گذشته باشیم

 

گفتم حمید تو بچه می خوای

 

گفت اره

 

تو نمی خوای مادر بشی دیر می شه دیگه گفتم نه من امادگی ندارم

 

اصلا" بچه مشکلی از ما حل نمی کنه شاید مشکلی تازه بشه گفت نه

 

من وقتی بچه باشه کمکت می کنم

 

خیلی سعی کرد منو قانع کنه تا بهش راه بدم اما من نمی تونستم

 

تا اینکه چند هفته ای گذشت مادر پدر حمید کرمان ساکن بودن  و گاهی یه سری می زدن

 

مادر شوهرم مهربون بود وقتی اون می یومد حمید مهربون می شد و کمکم می کرد توی کارا

 

پدر شوهرم مرد سالاری رو توی زندگیش طی کرده بود و حمیدم به باباش رفته بود

 

شاید برا همین خود خواه بود

 

 

قسمت چهارم

 

 

مادر شوهر م یه روز عصر رو کرد به منو گفت عزیزم عروس گلم نمی خوای برا من

 

یه بچه کاکول زری بیاری منو خوشحال کنی گفتم مادر من بچه دوس دارم اما الان وقت

 

مناسبی نیس

 

گفت نه عزیزم ما زنا تا یه سنی می تونیم بچه دار بشیم دیر می شه

 

اخر خرم کرد

 

شب جمعه بود حمید تخت منو گذوشته بود توی اتاق خودش با اینکه با هم نزدیکی های

 

زیادی داشتیم اما نمی دونم چرا اینقدر استرس داشتم شایدچون می دونستم دارم بچه دارم

 

می شم قبلش دوش گرفته بود توی اتاق اسپری گل  زده بود تا اتاق خوش بو باشه

 

منم یه لباس شب شهوتی پوشیده بودم و ادکلان مورد علاقه حمیدو زده بودم تا اون بیشتر

 

هوشی بشه حمید درو بست و چراغا رو خاموش کرد اول تا می تونست منو ماچ کرد

 

بعد شروع کرد

 

صبح که بلند شدم رفتم دستشویی استفراغ کردم مادر شوهرم گفت چیزی نیس داری مادر

 

می شی

 

گفتم اره می دونم حالا دیگه باید مواظب خودم می بودم

 

مادر و پدر حمید رفتن کرمان من تنها بودم باید هم درس می خوندم هم کارا رو می کردم

 

تازه یه سنگینی شکمم بود که خیلی اذیتم می کرد

 

تا اینکه توی یه روز پاییزی من فارغ شدم

 

یه دختر ناز و خوشگل

 

همه خوشحال بودنو دور و برم می چرخیدن حمیدم بهم می رسید خوشحال بودم با اومدن

 

یه بچه تحولی در زندگیم ایجاد شده بود اما اینم موقتی بود بچه شبا گریه می کردو حمید

 

می خواست صبح بره سر کارش هی می گفت شهناز ساکتش کن نمی زاره بخوابم

 

بچه رو می بردم توی اتاق پذیرایی تا اون بخوابه صبح تازه گرفتاری من دو برابر می شد

 

بچه رو باید می بردم خونه خواهرم بعد می رفتم کلاس

 

تا اینکه فارغ تحصیل شدم و مجوز زدن مطبمم حاضر شد خیلی خوشحال بودم ۹ سال

 

سختی حالا دیگه تموم شده بود من حالا یه خانم دکتر بودم

 

یه مهمونی مفصل برای اینکه فارغ تحصیل شدم و مطب زده بودم برپا کردیم همه دوستام

 

بعد سال ها دور هم جمع شدیم اون روز خیلی خوش گذشت دختر مو اسمشو

 

گذوشته بودیم شادی دختر ارومی بود اذیت نمی کرد

 

اما هدف من از قبول بچه دار شدن این بود که محبت حمید نسبت به من بیشتر بشه اما

 

نشده بود اون بازم به کارش بیشتر از من اهمیت می داد من خیلی وقتا تنهایی رو حس

 

می کردم تنها دل خوشی من کارم بود و دخترم شادی

 

حالا دیگه برام مهم نبود حمید دست روم بلند کنه کمی سر خود شده بودم با این هدف

 

که اون به من بیشتر اهمیت بده اما اون هر چیزی که به میلش نبود می دید ازم منو کتک

 

می زد دیگه برام عادی شده بود از درد کمر بندش و سیلی زدناش نمی ترسیدم

 

وقتی می رفتم مطب ارایش می کردمو و چادر که نداشتم هیچ یه مانتو کوتاه می پوشیدم

 

ومثه دخترای ژیگولی می رفتم مطب تا اینکه یکی از مریضام به من علاقمند شد و سعی

 

کرد نظر منوبه خودش جلب کنه من که بی مهری حمید داغونم کرده بود بهش چراغ

 

دادم و گذوشتم خودمونی بشه و اونم به من زنگ می زدو هر وقت حمید نبود من می گفتم

 

بیاد خونمون بهش اعتماد کامل داشتم دیگه حمید دیر وقت می یومد همیشه و من تا

 

قبل ورودش حسابی خوش بودم اما یه دفعه حمید بی موقعه و سر زده اومد خونه من بایه

 

لباس راحتی روی کاناپه بودم  و دوس پسرم هم روی صندلی جوک می گفت دیدم صدای

 

در خونه شد برق گرفت انگار یه دفعه منو گفتم بلند شو برو توی زیر زمین و من همه

 

چیزو بردو ریختم توی سطل و خودمم رفتم توی اتاقم دراز کشیدم گفت شهناز شهناز

 

گفتم عع

 

تو چرا اینقدر زود اومدی گفت سرم درد می کرد

 

رفت دستشویی

 

منم پریدم توی زیر رمین گفتم بدو بدو

 

تا ندیدتت تا وسط حیاط رسید دیدم حمید داد زد وایسا لعنتی کدوم گوری می ری دنیا رو

 

سرم خراب شد

 

قش کردم

 

تا چشم باز کردم روی تخت بیمارستان بودم و مادرم و داییم بالای سرم بودن مادرم گریه

 

می کردو می گفت تو ابروی خانواده رو بردی دیگه با این کارات تو چه مرگت شده

 

شهناز بابات داره توی گور می لرزه فکر خودت نیستی فکر ابروی ما باش سرمو کردم

 

زیر پتو

 

حمید اومد تو اتاق و به اونا گفت برید بیرون

 

عصبانی بود

 

گفت من احمق دارم صبح تا شب جون می کنم برای کی ؟

 

تو اشغال کثافت ..............جنده

 

جنده

 

گفتم نه اشتباه می کنی ..............گفت خفه شو یه کلمه دیگه حرف بزنی خفت می کنم

 

همین جا

 

گفتم حمید تو اشتباه می کنی من خیانت نکردم بهت گفت خفه می شی یا خفت کنم

 

گفت فردا دیگه حق نداری بری مطب توی خونه زندونیت می کنم لازم نیس کاری انجام

 

بدی یه خد متکار گرفتم مواظب بچه باشه

 

زدم زیر گریه اخه من هدفم این نبود که من می خواستم اون به من بیشتر توجه کنه اما

 

بد تر شد تازه منو یه زن بد کاره می دونست و منو تحقیر می کرد خانوادمو خورد می کرد

 

نه

 

نه نمی تونستم دیگه تحمل کنم اون وضع رو برای همین چند بار دست به خود کشی زدم

 

اما منو شیمی در مانی کردن دکتر روانکاو به حمید پیشنهاد داده بود بزاره من باز برم مطب

 

تا روحیم بهتر بشه ......رفتم با ز مطب یه مدتی با هیچ کس گرم نمی گرفتم اما باز اون

 

خلاء لعنتی توی وجودم بیداد می کرد من کمبود محبت و توجهو خیلی زیاد حس می کردم

 

اون از بچگیم که پدرم و از دست دادم

 

این از شوهرم که منو خورد می کرد

 

 

قسمت اخر

 

 

باز همون روش قبلی رو در پیش گرفتم اما دیگه کسی رو خونه نمی یوردم تا یه فرصتی

 

می شد با هم می رفتیم مثلا" کافی شاپ یا یه جایی که راحت باشیم خیالم از دخترم

 

راحت بود که پرستار داره حمیدم فکر می کرد من مطبم فقط هرز گاهی زنگی می زد

 

می پرسید کجام؟

 

منم  در کمال خونسردی می گفتم مطبم دیگه

 

خلاصه هر روز با یکی از مریضام دوس می شدم خوشم می یومد از این کارم... چون با این

 

کار دیگه کمبود محبت و توجهو حس نمی کردم که.....شاد شاد بودم توی خونه هم حالم

 

خوب بود تا اینکه حمید به من شک کرد

 

 تو چد شده ؟

 

گفتم هیچی

 

فقط از اینکه گذوشتی برم مطب خوشحالم

 

گفت

 

عع

 

......

 

 

چند ماهی رو به همین روند طی کردم احساس جوونی می کردم حس می کردم دوباره

 

دانشجوی دانشگاه پزشکی ام و دارم درس می خونم هنوز ازدواج نکردم

 

وای

 

از بس کمبودو بی مهری دیده بودم نمی فهمیدم دارم چه گندی به زندگیم می زنم فقط

 

حس شادی برام مهم بود هیچی دیگه حتی دخترم هم مهم نبود گاهی اونو اضافی می دیدم

 

اما نمی شد دخترم بود باید گاهی براش وقت می زاشتم

 

حمید و من توی خونه برای هم مثه دوتا روبات بودیم یعنی شب می خوابیدیم

 

صبح می رفتم سر کار من توی مطب با مریضام خوش می گذروندم  اون با همکاراش.

 

 

جهنم بود وقتی باهم بودیم... اونو اخریها با نام فامیلیش صدا می کردم اونم منو خورد

 

می کرد هی .

 

منم توی دلم می گفتم هر چی می خوای بگو لعنتی برام مهم نیس افکارت

 

با خیلی از پسر ا دوس شده بودم تا اینکه شدم مثال این ضرب المثل

 

یه بار جستی ملخک

 

دو بار جستی ملخک

 

بار سوم توی مشتی ملخک

 

 

یکی از همکارای حمید منو با یه دوس پسرام دید ه بود حمید توی خونه منتظر من

 

 نیشسته بود من طبق معمول همیشه رفتم ساعت ۹ خونه ماشینو که بردم تو درو بستم

 

تا اومدم برم تو اتاق دیدم حمید کمر بندشو حلقه کرده و انداخته دور گردنمو منو مثه برده

 

می کشه روی زمین من داشتم خفه می شدم صورتم سرخ شده بود

 

سفت هولم داد توی دیوار و شروع کرد لباسامو در اوردن لختم کرد و یه پارچ اب سرد

 

ریخت روی من و شروع کرد با کمر بندش منو زدن هیچ وقت یادم نمی ره بدنم داشت تیکه

 

تیکه می شد هیچ وقت اینطوری منو نمی زد

 

بعد که خوب منو زد انداخت منو توی اتاقم و درو بست تموم بدنم کبود شده بود و درد می کرد

 

صبح که شد نرفت سر کار گفت دیگه نمی تونه منو تحمل کنه من دارم ابرو و اعتبارشو

 

می برم برا همین زنگ زد به مادرم و گفت باید بریم دادگاه می خواد منو طلاق بده

 

گفت دختر یه زن جنده جنده می شه دخترمو داد به خودم ماشینمم گرفت و مهریمو داد

 

وحالا من بدون پشتیبا نو و تنها بودم مادرو خانوادهو فامیلام منو طرد می کردن اخه

 

اسمم به بدی همه جا پر شده بود حالا صبح تا شب باید یه گوشه توی اتاقم کز میکردمو

 

گریه می کردم و کسی دیگه دلش برام نمی سوخت اخه من یه دختر دیگه نبودم ۳۴ سالم

 

بود

 

 

توی درو همسایه پر شده بود از بد نامی من مردا به من پیشنهاد های بی شرمانه می دادن

 

مزاحم های تلفنی و خیابونی پیدا کرده بودم هر مردی میومد در خومنون بهش می گفتن

 

این یه دکتر جنده اس  و همه رو فراری می دادن حالا من باید تا اخر عمرم تنها بمونم

 

تموم این کارا و درد سرام برای فرار از تنهایی بود اما حالا باید با خفت و خواری

 

 زندگی کنم

 

 

 

تنها امید زندگی و دلیل زنده بودنم تا حالا دخترمه که به سرنوشت تلخ من داره دچار می شه

 

 

 

 

اونم باید طعمه تلخ بی پدری  رو بچشه

 

 

و طعمه تلخه بی مهری رو

 

 

بیچاره  شادی کوچولوی من

 

نکته ی اخلاقی

                               

یادمون باشه هیچکس رو امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم چون خرد می شه ٬ می شکنه

و آهسته میمیره . یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگهداریم تا کسی که به ما تکیه میده

سرش درد نگیره . یادمون باشه قولی رو که به کسی که می دیم بهش عمل کنیم . یادمون باشه

هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره

یادمون باشه اگه کسی دوسمون داشت بهش نگیم برو چون شاید دیگه هیچکس مثل اون

دوستمون نداشته باشه ...

 

 

دوستت  دارم عشق من

برای عشقم می نویسم برای تو و چشمان تو

به کسانی که می گفتند عاشقی دیوانگی است می خندیدم

به آنان که عاشقانی مجنون و دیوانه بودند می خندیدم

به عاشقانی که ازدوری می گریستند می خندیدم

به آنان که بیمار عشق بودند می خندیدم

چون نمی دانستم درد عشق چیست

اکنون هم عاشقی دیوانه ام هم گریان

چون با دیدن چشمان زیبایت

اسیر درد بی درمان عشق شدم

همیشه دوستت دارم ...

نظر تو پست قبلی لطفا

راستی من اون وبلاگی که تو پست قبلی نوشتم آدرشو رو دیگه آپ نمی کنم 

نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 15:27 توسط رویا ی عاشق |

Design By : Night Melody