آدمک

در این دنیا که آدم قیمتش هیچ است

نمی دانم چرا پروردگارم آفریند آدمی را باز

خدایا با توام گوشت به من بسپار:

آدم بی آدمیت معنیش هیچ است ،

چرا دنیا پر از آدم شده ؟

بی آدمیت این جهان هیچ است.

خدایا اشتباه کردم ، مگر دنیا به غیر از آدمک هم آدمی دارد ؟

خدایا کارگاه آدمک سازی ، به تا کی گل برای آدمک دارد ؟

من از کارگران کارگاه آدمک سازی شنیدم

گل برای دل گذاری در وجود آدمک ها نیست ،

خدایا تو جوابم ده : آدم بی دل نشان از آدمی دارد ؟

نمیدانم جوابم نیست.

خدا اصلا جواب این سوالم را بده دیگر سوالی نیست :

راندن ابلیس شاه ، شاه ملایک سجده بر این آدمک بود

یا که نه آن آدمک از جنس آدم بود ؟

ـ ای بشر گوشت به من بسپار :

ـ آدمک را من نمی سازم ، آدم بی دل که نامش آدمک باشد نمی سازم.

ـ وجود آدم بی دل همش از کار شیطان است ، آدمک را من نمی سازم.

ـ ستون پنجم شیطان میان این ملایک گشته پنهان

و دل از آدم ربوده آدمک را خلق کرده وگرنه آدم

بی دل ندارد جایگاه آدمیت نزد من ، انسان.

ـ بدان آدم : همانا من دل این آدمکها را چه پیش

از آدمک سازی بنا کردم ، ولی این کار شیطان است که بی دل آدمی اندر جهان آید.

ـ همان شیطان که درک دل برایش غیر ممکن بود

، شباهنگام شبیخون زد به آدم و دل او را به یغما برد

، بنای عشق را برکند ، نگاهش را به دنیا برد.

ـ از آنجا بود که آدم رفت و جایش آدمک آمد.

ـ همان آدم نما که در وجودش هیچ نشان از آدمیت

نیست بجای آدم عاشق نشست بر تخت این دنیا.

ـ خدا پرسید :

ـ نمی دانم چه فهمیدی ؟ سوال دیگری داری ؟

ـ بگو حرفی بزن آدم که هم آیا تو دل داری؟

جوابش را ندانستم .

سکوتم شد جواب او.

به پیشش پیکرم از آب شرم ترشد.

ولی نومید نگشتم من ، کمی در خود فرو رفتم ،

به ناگاه پیش تر رفتم ، به رویش غرشی کردم :

که من خود را نمی دانم ولی آیا تو دل داری؟

.

.

خدا خشمش گرفت از من، جوابم را به رعدی داد.

تمام آسمان بارید.

خدا بازم به حرف آمد : ـ که ای انسان

جوابت حال می گویم که تو در غرق دنیایی.!

سکوتی حکمفرما شد و من در سیل

فرو رفتم، دلم را آب با خود برد.

دگر آدم نبودم من که من هم آدمک گشتم !

.

.

.

.

.

.

 

یک روز به سر میرسد این تنهایی

پس از این .. حرف دلم را به چمن خواهم گفت .. به نسیم و به بهار

نه دلم می شکند .. نه دلی می شکنم .. فوقش این دل من .. تنها خواهد مان

این همه سال که خو کرده ی تنهایی خود بود چه شد؟؟

باز هم می گذرد .. تا که یک روز

به سر می رسد این تنهایی .... با شب و خاک و زمین .. خواهم بود

.

.

.

.

.

.

برای عشقم مینویسم ...

براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.

براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.

براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.


براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.

براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.

براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.

براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.

براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.

براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.

براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"

براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.

براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.

براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.

براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.

براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.

براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي.


به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه :

لبخند من به تو يعني " عاشقانه دوستت مي دارم "



جاده خاکی


دلم می خواد چشمامو ببندم و به چیزی فکر نکنم، اما احساس می کنم

دست خودم نیست و ناخداگاه فکر و احساسم به گذشته برمی گرده ...

انگار وابسته شدم به گذشته .

شاید گذشته ای که وقتی خودش رو تجربه می کردم این قدر عذاب ندیدم ...

وقتی در سکوتم احساس پستی می کنم دلم از دنیا می گیره و انگار

سایه ی دیوار دنیا رو سرم زیادی می کنه...

وقتی فکر می کنم یک سال عقب افتادم دلم می خواد خودمو سرزنش

کنم ..

اما وقتی آروم می شم فکر می کنم می بینم نباید برای پاره شدن یک

ورق کل دفتر رو دور انداخت...

و شاید شود تک برگه ای رو پینه کرد ...

اما این رو خوب می دونم وقتی چند برگ پاره شدن اون وقت هر

کاری کنی دفتر، اون دفتر قبلی نمی شه ...


وقتی روز های عمرم یکسانه دیگر شنبه با چهارشنبه برایم فرقی ندارد ...

وقتی چند ماهه نمی تونم پیشرفت کنم دارم دق می کنم ....

در گمراهی گیر کردم و آینده برام روشن نیست ...

آینده برایم ترسناک شده ...

البته وقتی فرصت نمی دهند آینده برای هر کس می تونه عذاب باشه .....

ای کاش می شدزندگی رو دور زد ...

.

.



.
.
.

سیاهی شب سنگین شده ، سکوتی رعب آور همه جا را فرا گرفته بود . هوا همچون نگاه وحشتناک غارها

حرکتی نداشت . صحرا خاموش بود و سیاه و سایه ی مرگ ونیستی به هر طرف چیره .

نهر فرات در دل سیاهی شب از میان نخلستان های انبوه می گذشت و یکنواخت به طرف نشیب های در

تاریکی فرو رفته سرازیر میشد . صدای غمگینش در میان نخل ها می پیچید و آهسته از گوش ها میافتاد . گاه

جغدی از گوشه ای بر می خواست و به زودی باز بر لب چاهی یا بر شاخ نخلی مینشست و از وحشت و

تاریکی ، فغانی از دل بر نمی آورد .

کم کم بوته های خار در کنار وگوشه ی دشت سایه می انداخت و تخته سنگ های بزرگی که بی هی

چ خودبینی نقش زمین شده بودند ، دیده میشدند . فروغ بی رنگ مهتاب به آرامی پهن میگشت ولی غم اندود

بود و درست بر آن صحنه نمی تابید . خاک های غم آلود بیشتر روشنی را به خود میگرفتند و از انعکاس آن

میکاستند.

ماه ، این مشعل آسمانی که هر شب از فراز اقیانوس ها و دشت ها ، تپه ها و روستا ها ، کاخ ها و کوخ ها

و... می گذرد و به نتایج کردار روزانه ی انسانها خیره خیره مینگرد ، چون انسانی ترسیده از دخمه ای مهیب

، آهسته آهسته پیش می آمد و پرتوی خود را مانند شمع های لرزانی که بر فراز معابد روشن میکنند ، بر گرد

وغبار فرونشسته ی خون رنگ میلغزاند و دائم به سان دختران پاک ومعصومی که از مستمندی استین بر چهره

میگیرند ، روی در لکه ابرهای تیره میکشید ...

شاید میخواست آن دشت درست روشن نشود . شاید از سیاهکاری انسان ها شرمگین شده بود و اگ

ر میتوانست خود راپشت افق های دور میافکند یا در اعماق دریا غرق می ساخت !

ستارگان نیز مانند چراغ نیمه مرده ی شبانان که در شب های سرد طوفانی در پناه قله ها به سر میبرند ، فروغ

کم سو و از هم گسیخته ی خود را بر سطح سیاه افق ها رها میکردند و حیرت زده  هر یک از گوشه ای ، دیده

به لاشه ی زمین دوخته ، فجایع بشریت را مینگریستند و میخواستند گودالی بیابند و خود را در آن مدفون کنن

د ...

فرات همچنان میگذشت اما دانسته نمیشد ( دیده نمیشد) . شاید از این سیاه دشت غمناک به آن سوی

بیابان های وسیعی که دست ستم آلود ، فضایشان را نفشرده بود پیامی میبرد .

شاید آوایی ضعیف  از طفلکی ناتوان در جستجوی کمی آب ، در میان نی های کنار نهر گم شده بود و هنوز ب

ه گوشش میرسید . هر گونه بود از لای صخره ها و روی توده شن هه میگذشت .

جز وحشت و هراس و جز اندوه و ماتم چیزی نمیدید و از هستی در آن وادی جز فشرده ای از شداید استخوان

سوز نمونه ای به جای نبود ...

امشب در این پهنه ی موحش ، مردا بزرگی سر بر استان شهادت نهادند که شعار آزادی بخش : ان لم یکن

 دین فکونوا احرار فی دنیاکم ( سخن امام حسین (ع) : اگر دین ندارید لااقل در دنیا آزاده باشید ) راکه همراه

فریادهای خشماهنگ رهبرشان در میدان کار زار طنین می افکند ، با خون خود نقش آن مرز و بوم پر اشوب

کردند ...



دیشن پس از امضای طومار عشق و فداکاری ، میان خیمه ها در تهجد (شب زنده داری) و نیایش فرورفتند و در

برابر افریدگار هستی و عظمت افرینش ،برای آخرین بار چهره به خاک ساییدند و با زمزمه ای در هم آمیخته و

گیرا  و یک آهنگ هم چون زمزمه ی زنبوران کندو در ذکر خدا  غرق شدند و به انتظار دمیدن آخرین سپیده ی

زندگی و افتخار آمیز ترین روز عمر نشستند .

این وضع آخرین شب شهیدان بود تا کم کم سپیده ی آشنا که در تهجد دمیدنش را بسیار دیده بود ،دمید و

خورشید از کرانه های افق شرقی ، همراه با پیام مرگی خونین سر براورد .

یاران حسین با ارواح سبک بال که دیگر از اسرار مرگ و اعماق هستی و فرجام کار شهیدان آگاه شده بودند ،

در راه شهادت و دفاع از مقدسات اسلام بر هم سبقت گرفتند ...

تا سر انجام با گذشتن این روز عجیب با پیکر های خونین در این دشت خوابیدند .

این دو شب مردان حق بود و در این فاصله ی کم که خورشید یک بار این لاشه ی خاکی را روشن کرده بود ،

آنان چه فاصله ی عمیقی را طی کرده بودند !

دیشب تاریخ بشریت چنین شهدایی نداشت و امشب آنان در گذر گاهش خفته اند .

دیشب انسانیت عمیق ،چنین پشتوانه هایی نداشت و امشب کهن ترین رشته کوه هایی که حافظ مرز

انسانیت اند ، در این تاریک زار صف کشیده امد .

آری،قرن ها عظمت و آزادگی را در میان نهاده بودند ...


بهای گناهان ما پرداخت شده

 بعد از فوت یکی از عزیزانم تصمیم گرفتم چیزی رو بنویسم تا

خودتون تصمیم بگیرین

 

پس از زندگی که کردم و  فکر می کردم آبرومندانه بود و زمان زیستن روی زمین برایم پایان یافته بود. اولین

 چیزی را که به یاد می آورم این بود که روی نیمکتی در اتاق انتظار نشسته بود ، اتاقی که فکر می کنم دادگاه

 بود. درها باز شدند و من به درون اتاق راهنمایی شدم تا پشت میز دفاع بنشینم.

به اطاف نگاه کردم و" شاکی" را دیدم او آدمی با نگاهای شرور بود که به من با خشم و غضب خیره شده بود

به راستی او شرورترین کسی بود که تا به حال دیده بودم.


نشستم، به سمت چپ نگاه کردم، وکیلم را دیدم، مردی مهربان با نگاههای آرام بود که ظاهرش آنچنان آشنا

بود که گویی او را می شناختم. درى در گوشه ی اتاق با حركتى باز شد و قاضى در ردایی بلند ظاهر شد.

حضورى پرهیبت داشت كه به حق، سزاوارآن بود. هنگامى كه در اتاق قدم ميزد نميتوانستم چشم از او بردارم.
وقتى كه پشت ميز نشست گفت: "خوب، شروع ميكنيم." 

شاكى بلند شد و گفت: "اسم من شيطان است و اكنون اينجا هستم كه به شماها بگويم چرا اين زن

جهنمی است. " او دروغ هايى كه من گفته و چيزهايى كه دزدیده بودم را بيان كرد و در مورد اشخاصى كه من

 در گذشته فریبشان داده بودم صحبت كرد.


 شيطان از انحرافات اخلاقى بدى كه روزى در زندگي من بود سخن مي گفت. هر چه او بيشتر صحبت مي كرد

بيشتر از خجالت آب ميشدم. آنقدر شرمنده بودم كه نمي توانستم به كسى حتى به وكيلم نگاه كنم، زيرا

شيطان از گناهانی صحبت ميكرد كه من حتى آنها را به كلى فراموش كرده بودم. به همان اندازه كه از شيطان

 به خاطره گفتنِ اين چيزها در زندگيم دلخور بودم، از وكيلم هم ناراحت بودم كه آرام و بدونِ هيچ اقدام دفاعی

نشسته بود. ميدانستم كه به خاطر آن اعمال گناهکارم اما كارهاى خوبى هم در زندگيم انجام داده بودم، آيا

حداقل آنها نمی توانستند با بعضى از اعمال بد من مساوى باشند، كه آنها را از بين ببرند؟ شيطان با عصبانيت

حرفش را اينگونه تمام كرد: "اين زن جهنمی است، او متهم به همه گناهانی است كه من گفتم و شخص

ديگرى كه غير از اين را ثابت كند وجود ندارد." 
وقتى كه نوبت به وكيلم رسيد در ابتدا اجازه خواست كه پشت ميز بروم. قاضى با وجود مخالفت هاى شديدِ

شيطان به وكيلم اين اجازه را داد و با دست به او اشاره كرد كه جلو بيايد. هنگامى كه وكيلم بلند شد و قدم ميزد

 ميتوانستم او را در شكوه و جلال کاملش ببينم. تازه متوجه شدم كه چرا او آنقدر برايم آشناست، او مسيح بود

 كه وکالت مرا به عهده گرفته بود، خداوند و نجات دهنده من! او پشت ميز ايستاد و به نرمى به قاضى گفت:

"سلام پدر"


و سپس برگشت و حضار درون دادگاه را مورد خطاب قرار داد : "حرف شيطان در مورد اينكه، اين زن گناه كرده،

درست است، من هیچ یک از اين اظهارات را رد نمى كنم و ...بله...مزد گناه مرگ است و اين زن مستحق

مجازات است." 


مسيح نفس عميقى كشيد، به سمتِ پدرش برگشت و در حالى كه دستانش را باز كرده بود گفت: "من روى

صليب جان دادم تا اين شخص زندگى جاودان داشته باشد و او مرا به عنوانِ نجات دهنده خود پذيرفته است

پس او به من تعلق دارد.

"خداوندِ من ادامه داد:" نام او درکتاب زندگى نوشته شده است و هيچكس نمى تواند او را از من برباید.


شيطان هنوز به اين مطلب پى نبرده است، اين زن قرار نيست مجازات شود بلكه باید بخشیده شود. " 


هنگامى كه مسيح نشست، به آرامى مكثى كرد، به پدرش نگاه كرد و گفت: " كار ديگرى باقى نمانده است،

هر كارى را كه لازم بود تماماً انجام دادم." 


قاضى دست قویش را بالا برد و چكش را به ميز کوبید و با صداى بلند اين سخنان بر زبانش  جارى شد: 


"اين زن آزاد است، مجازات گناهانش قبلا به صورت كامل پرداخت شده است. اين مورد پذيرفته نيست." 


هنگامى كه خداوندم مرا به خارج از آنجا راهنمايى ميكرد صداى داد و حوار شيطان را ميتوانستم بشنوم كه

ميگفت: "من تسليم نمى شوم، براى نفر بدى پيروز ميشوم. "


همچنان كه مسيح مرا براى كارهاى بعديم راهنمايى ميكرد از او پرسيدم: " تا حالا شده كه در مورد شخصى

هم شكست خرده باشى؟ "


مسيح خنده ی محبت آميزى كرد و گفت: " هر كس كه نزد من آید و از من بخواهد كه مدافع او شوم حکمی

همانندِ تو دريافت ميكند، حکمی كه بهای آن قبلاً به طورِ كامل پرداخت شده است."   

  امروز مدافع شما کیست ؟ 

آیا شما همانند این زن مسیحی در دادگاه عدالت خدا پیروز می شوید ؟

شما که مسلمان هستید چه کسی را بعنوان مدافع خود انتخاب کردید ؟

 

                                         

.

.

.

 

یکی جواب بده

 چرا وقتی میخوایم

زمان زود بگذره

انگار پای ثانیه ها رو زنجیر میبندن ؟

 

.

.

.

چرا واقعا ؟

 

 

نگرانی بی حد من

چطور تنهایی رو براشون بخش و هجی کنم.من که دلم نمیخواد راجع به غصه هام حرف بزنم.انقدر این نخواستن جدی هست، که حتی وقتی برای یکی دو نفر میخوام کمی درد و دل کنم

بخاطر بچه ها بازیهاش چه شبهایی بود که گریه کردم، بچه بازی هایی که بهترین برادر دنیام رو به گریه انداخته بود..

چه زجری کشیدم در این 6ماهی که گذشت..

اما چقدر بزرگوارانه چشمام رو بر گتاهان اطرافیان میبندم و چه پر وقاحت ادامه میدهند.

دلم میخواد بهش بگم خفه بشه.

دلم میخواد بلند گریه کنم.از دیشب تا حالا، هر نیم ساعت از فکر اینکه نشه، چشمام پر اشک میشه و کلی گریه میکنم

این سومین مسئله ای که تو زندگیم تا این حد خواهان اتفاق افتادنشم..و نگرانم که اتفاق نیفته، مثل همیشه.


دلم میخواد زار بزنم..


همیشه ارزو و دعا میکردم کسانی که برام خیلی عزیزند و من برای اونها مرگ من رو نبینن چون غصه میخورن، من که حاضر نیستم با کسی از غصه هام بگم نکنه دلش بگیره

حالا، قسمت اول دعام براورده شده و کم کم میشه،‌اما قسمت دوم نه..


خدایا، دو شب پیش عمق دلم سوخت

وقتی که نسترن باهام تماس گرفت و گفت با کسی که عاشقش بوده نامزد کردن

دلم سوخت که من حتی کسی که این همه دوستش دارم رو نمیتونم ببینم

 

                                                                    

 

پی نوشت: همین الان، داره اینجا نم نم بارون میاد، مثل اشکای من که از اول متن تا حالا داره میریزه.

یک پاییز دیگه از راه رسید و من تنهام، و قراره اروم و بی تو زیر بارون راه برم..

با سری تو گریبون و شونه های خم شده، با قدمهای سنگین ...

دلم، بدجور هوای گریه داشت.حالا از هول و نگرانی نرسیدن و نشدن، هر دقیقه میبارم..وای خدا تا اول مهر من میمیرم...

پروردگاری که اینجاست و تو ...

کودک نجوا کرد: خدایا با من حرف بزن.

مرغ دریایی آواز خواند کودک نشنید.

سپس کودک فریاد زد:خدایا با من حرف بزن

رعد در آسمان پیچید اما کودک گوش نداد.

کودک نگاهی به آسمان و اطرافش انداخت و گفت:

خدایا بگذار ببینمت.

ستاره ای درخشید ولی کودک توجه نکرد.

کودک فریاد زد:خدایا به من معجزه ای نشان بده

و یک زندگی متولد شد اما کودک نفهمید.

کودک با ناامیدی گریست.

خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اینجایی.

بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد ولی کودک

پروانه را کنار زد و رفت.........

 .

                                       .

.

من و خدا در کنار ساحل در حال قدم زدن بودیم و گپ میزدیم.ناگهان متوجه ی چیزی شدم.

در بعضی از قسمت هابه جای دو رد پا بر روی ماسه ها فقط یک رد پا دیده میشد.

فهمیدم که آن قسمت ها سختی های زندگی است که خدا مرا تنها گذاشته است.

این موضوع را به خدا گفتم و از او گله کردم.

خداوند گفت:فرزندم درست حدس زدی,در قسمت های زندگی فقط یک رد پا وجود دارد اما بدان که این رد

پای من است که که تو را به دوش کشیدم

 

فرمول عشق قرن 21

 

دوست شو  باهاش

 

+

 

خرش کن

 

+

 

مخ شو بزن

 

+

 

حال شو ببر

 

+

 

ولش کن بره

 

 

 

 

 

کنکور دارم

ک

ن

ک

و

ر

د

ا

ر

م

 دعا نمیکنی برام؟

نامه ای برای خدایم

خداوندا ! بابت تمام نعماتی که به من عطا فرمودی سپاست می گویم . در برابر تمام

نعماتی که بر من لایق ندانستی سر تعظیم فرو می آرم . بابت تمام کارهایی که نهی

کردی و کردم بخشش می طلبم . و بابت آنچه امر کردی و سر باز زدم شرمسار و

پشیمانم ...

خداوندا ! من نه در حد آنم که بر سرنوشتم که نوشتی خطی بنگارم . نه طاقت

تحملش را دارم .

خداوندا ! من هیچم و تو همه چیز . پس ای همه چیزم . گوش کن حرفهای آدمکی

بد را .

من جهانت را نمی خواهم . بهشتت را نمی خواهم . مرا بردار از این دنیا . در آن قعر

جهنم . گوشه ای تاریک و سوزان . مرا در آتش خشمت بسوزانم . تباهم کن . ولی

خواهش زتو دارم خداوندا ! از این دنیا رهایم کن . خداوندا ! در این دنیا همه پول است

حرفهاشان . همه جاه و مقام و منزلت آرزوهاشان . و من اینجا غریبم ...

خداوندا ! در این تاریکی دنیا . که آدمهاش شاید مرگ هم را آرزو دارند . یک آدمک

برفی . سر به سوی آسمان آبی امروز تو افراشته . همان سقفی که شاید یک

زمانی سرپناهش بود . و با فریاد و با خواهش .صدایت می زند - یا رب - تو که این

آدمک را آفریدی . تو که این سان برایش غصه ها را پشت هم چیدی . همین امشب

جوابش ده . رهایش کن از این دنیا . عذابش ده . ببر آنجا که گفتی آتشش سخت می

سوزاند . همان جایی که حتی بردن اسمش . تنم را سخت می لرزاند .

در این دنیا مرا کاری نمانده است ای خداوندا ! نه امیدی به کس دارم . نه چشمی

منتظر در ره . فقط  گاه گاهی می نویسم تا بدانم که من هم یک دلی دارم . دلی دارم

که شاید یک زمانی آرزویش بود . شاد بودن . شاد زیستن . ولی حالا همان دل را

برایت خلعتی آرم . به زیر پای خوبانت بیندازم . اگر بد بود . آن را هم بسوزانش .

خداوندا ! همین امشب . فقط امشب .به چشم آدمک هم یک نگاهی کن . که با برق

نگاه تو بمیرد آدمک . از این دنیا . از این مردم . از این تنهایی شوم و از این دلهای

پوشالی جدا گردد ...

.

.

.

.

.

.

 

به او نگاه می کنم ٬ به او که چون بهشت بر من می پیچد و پروازم می

 

دهد .

  

به او که لبهایش از اندوه من می لرزند .    

 

  

به او که دستهای نیرومندش ٬عشقی که سالها پیش اجازه اش را از من

 

گرفتند جرعه جرعه به من می نوشاند . . . . .        

 

به او که چشمهایش در عمق سیاهی می خندید و دنیایم را ستاره باران

 

می کرد.    

 

به او که باورش کردم و دل به او باختم

 

 

به او که دلم می خواهد در آغوشش چشمهایم را بر هم بگذارم و هرگز ٬

 

هرگز ٬هرگز به روی دنیا بازشان نکنم 

 

        

 به او که تکه ای از قلب مرا با خود خواهد برد      

 

 

به او که مرزهای سرنوشت ٬ سالها پیش دوریش را از من رقم زده است.

 

 سراسر زندگیم را اندوهی پر کرده است که روزها و ماهها از این سال به

 

سال دیگر آنها را با خود می کشم و میدانم که زمان ٬ شاید زمان ٬ داغ مرا

 

 بهبود بخشد ولی هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت این دیوار شیشه

 

ای نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند

 

 

داستان زیبای شاخه گل خشکیده ، اولین و بینظیر ترین داستانهای عاشقانه میباشد ، خواندنی و جذاب

پیشنهاد میشود این داستان را بخوانید هرچند به کوتاهی داستانهای دیگر نیست اما از همه زیبا تر است

حتما چند دقیقه وقت خودتان را به خواندن این داستان قشنگ بگذارید و لذت ببرید

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.داستان زیبای شاخه گل خشکیده اثر سید مجید بابائی http://Www.k2dastan.persianblog.ir توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .

تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،

با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ...

در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.

وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.

به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .

اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.

 

ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.

محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.

هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !

اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .

<< انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >>

این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .

باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .

آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟ آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!

من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت .

محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .

برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .

آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .

مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.

هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:

این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .

بعد نامه یی به من داد و گفت :

این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی ))

.

.

.

.

.

.

مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم .

اما جرات باز کردنش را نداشتم .

خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید.

.

.

.

.

.

.

مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .

_ سلام مژگان . . .

خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .

مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .

چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !

مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد

و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .

_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟

در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم

_ س . . . . سلام . . .

_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟

یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . .

این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .

حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .

تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .

آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .

وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .

نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !

.

.

.

.

.

.

چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .

مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . . .

حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .

داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . .

.

.

 

.

.

.

 

قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند .

بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.

ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد .

به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .

بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .

اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و …

گریه امانم نداد تا بقیه ی نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست .

چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.


 

اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.

ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی عشق مان نگه داشته ایم

.

.

.

.

.

.

.

احساس شما بعد از خواندن این داستان من چیست ؟ ( مهم )

در قسمت نظرات منتظر حرف های قلب و دلتون هستم

سلام خدا جون !

 

حرف زدن با شما ، به هر بهونه اي هم كه باشه ،

 

دلمو آروم مي كنه . حس مي كنم ، كه يه جوون تازه

 

مي گيرم . حس مي كنم ... يكي هست كه بشه حرفاي

 

نگفتني رو بهش زد ... راستي .... خدا جون !!

 

چقدر باهاتون حرف بزنمو و درد دل كنم .........

 

چقدر براتون نامه بنويسم و... از دوري ها شكوه كنم ...

 

چقدر براي استجابت و يه نظر تو دعا كنم ... اما ...

 

اما ... نرسم به هيچ كدومشون ...

 

آخه چرا ............................................ ؟؟؟

 

مي دونم دل من با اون همه گناهش لايق ديدن تو نيست

 

مي دونم كه يه دل صاف و ساده ندارم واسه ديدن تو

 

مي دونم كه حرفم يه چيزه ... عملم نسبت به تو يه چيز!

 

مي دونم ...

 

همه اينا رو خوب مي دونم .

 

ولي ................................ خدا جون !

 

يه بار هم كه شده  ، بيا به حرفام گوش كن!

 

بذارين امروز باهاتون يه جور ديگه حرف بزنم ..........

 

خدا جون !

 

حالا كه به من رسيده ....................

 

همهم مي گن بايد آدم خوبي باشم كه بتونم خوبي ببينم !

 

مي گن بايد از بهترين هاي روزگارم باشم تا تو حرفامو

 

گوش كني و منو فراموش نكني !

 

ولي خدا جون .................................

 

ممكنه يه آدم بدايي هم باشن كه بازم شما رو دوست

 

داشته باشن ! يعني شما فقط مال آدم خوبايي ؟

 

فقط چرا خوبا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

چرا فقط ..............................................خوبا ؟ !

 

كاش مي شد بازم عشقمو ببينم به زودي .

 

فقط يه نگاه !

 

اما موندم .............. !

 

اگه اونو ببينم چي مي خوام بهش بگم ؟

 

آخه خدايا باور كن ، انتظار واسه كسي كه دوسش داري

 

و ازش دوري خيلي سخته !

 

تازه ! بعدشم ، اون اين متن ها رو فكر كنم مي خونه ،

 

بعد چطوري نگاش كنم ؟

 

خدا جون مي خوام بيام ديدنت .

 

دلم مي خواد تو شكل امير باشي .

 

آخه من خيلي دوسش دارم ......................

 

مي دوني خدا جون !!!!!!

 

من هميشه از تو خواستم كه اي كاش قبل از اينكه دست

 

نيازم از درگاهت پايين بياد ، آرزوم بر آورده شده بود .

 

اون لحظه بود كه از تو خواستم تا بازم به من پناه بدي !

 

.

.

.

دلم مي خواد بنويسم

 

اونقده بنويسم كه دستام ديگه ناي نوشتن نداشته باشن .

 

دلم مي خواد دستام تا جون دارن بنويسن و نقاشي بكشن .

 

از هر دري بنويسن . از هر چي كه تو اين دلم هست و نمي شه

 

بيانشون كرد . حتي از نوشتن اين مطالب محرمانه هم مي ترسم .

 

كه يهو يكي بياد و بخونشون و دلم بي درو پيكر بشه .

 

اونقت حتي به خودمم نمي تونم اعتماد كنم . ديگه با

 

كسي نمي خوام حرف بزنم . مي گي چكار بايد كرد ؟

 

تو دلم براي هميشه دفنشون كنم ؟ يا به يه مورد با اعتماد

 

بگم ؟؟؟

 

افسوس مي خورم كه تو اين دنيا ي به اين بزرگي

 

چرا به كسي نمي تونم اعتماد كنم ؟ چرا ، يكي هست.

 

فقط يكي . تو دنيا يكي هست كه بتونم بهش فكر كنم .

 

اونم كه......... .

 

درسته مي تونم به اون بگم .

 

ولي ................................................. .

 

نمي خوام با كسي حرف بزنم . حوصله ندارم براي كسي

 

چرت و پرت هامو تعريف كنم . از حس مسخره اي كه

 

شايد حتي منو مسخره كنن ..................................

 

شايد

.

.

.

 

شايد ديدي يهو ابليس گولش زد ، اونوقت مي شم

 

دشمن دوست نما .

 

اصلا چرا بايد به كسي بگم ؟

 

وقتي خدا رو دارم براي چي به كسي بگم ؟؟؟؟؟

 

.

.

.

 

خدايا هيچ وقت منو به حال خودم رها نكن .

 

خدايا نذار هيچ وقت ازت دور شم .

 

خدايا هيچ وقت از دست كارام ناراحت نشو و اشتباهاتمو

 

بهم فقط گوش زد كن ....

 

خدايا اين لحظه هاي سختي رو برام آسون كن تا پاهام

 

بتونن اين راهي رو كه پيش گرفتمو به آخر برسونم .

 

خدايا بذار من بهترين ها رو به قلب جوونش هديه كنم .

 

خدايا از دستم عصباني نشو ، منو مجازات نكن .

 

آخه تو اين چند ماهه بسه ديگه هر چي كشيدم .

 

ديگه منو عذاب نده ، من كه هميشه باهات بودم !

 

پس خيلي بي معرفتي كه بازم ....

 

خداي من صداي منو مي شنوي ؟ يا بازم سيم هاي قلبم

 

دچار اتصال شدن ؟

 

بلد نيستم سر كسي داد بكشم . بلد نيستم با صداي بلند

 

چيزي رو از كسي بخوام . و همچنين بلد نيستم با صداي

 

بلند از تو خواهش كنم .

 

تو دلم داد مي كشم كه خدايا زندگي تو اين دنيا رو برام

 

يه كمي راحت تر كن . اين چيز مهمي نيست اما.........

 

از تو خواستم كه هواست بهش باشه كه حس نكنه تنهاست .

 

تو اين روزا كه نمي تونم ارتباط داشته باشم باهاش فكر نكنه

 

من ازش يادم رفته .

 

خدايا نكنه كاري كني كه دلش بگيره هااااا ..........

 

.

.

.

اين دفعه فقط مي خوام براي دل خودم بنويسم .

 

فقط و فقط دل خودم نه براي عشقم .

 

شايد به دردتون نخوره ، پس اگه نمي خواي نخونش .

 

نمي دونم چرا اينقدر خر شدم !

 

نمي خوام با كسي حرف بزنم . مي دوني چيه ؟

 

فكر مي كنم رو هوا هستم !

 

...

 

دل من فقط ... !!!

 

باز دارم ربطش مي دم به امير !

 

قرار شد فقط حرف دلمو بزنم .

 

باشه ! يه كمي بايد سعي كنم كه دستم و فكرم نره

 

پيشش .

 

..........

 

دوست داشتم آسمون بودم . نمي خواستم آدم باشم .

 

ولي وقتي خدا حكم كرد كه من بايد اشرف مخلوقش باشم ،

 

چكار بايد مي كردم به جز اطاعتش ؟

 

اگر مخالفت مي كردم منو ابليس مي ناميد .

 

دوست دارم مثل باد بتونم برم . مي خوام از اين سرزمين

 

فرار كنم و برم كجا رو نمي دونم ولي مي خوام تنوع داشته

 

باشه برام .

 

دوست دارم ستاره بشم . برم تو آسمونا بچرخم . اونقت هيچ كس

 

دستش بهم نمي رسيد .

 

كي مي خواست بفهمه كه من كدوم ستاره هستم ؟

 

وقتي برم بين اون همه ستاره ، كه همگي مثل هميم

 

هيچ كس نمي فهمه  من كدومم .

 

خيلي دلم تنگيده . فقط مي خوام با امير حرف بزنم .

 

اي بابا باز كه گفتم امير !

 

خوب باشه ، دوست دارم خدا رو صدا كنم بپره تو بغلم .

 

حالا خوب شد ؟؟

 

مي خوام بهش بگم كه من مي خوام پيش امير باشم .

 

باز كه گفتم امير !

 

باشه باشه .

 

خدايا به اميد تو ، نه به اميد خلق تو !

 

حالا راضي شدي كه ديگه نمي گم امير ؟

 

ولي بازم مي گم امير .

 

.

.

.

 

 

محاکمه ی خدا

 

در افسانه ها آمده است روزي كه خداوند جهان را آفريد فرشتگان مقرب

را به درگاه خود خواند و از آنها خواست تا براي پنهان كردن راز زندگي

پيشنهاد دهند .

يكي از فرشتگان گفت : خداوندا آن را در داخل زمين مدفون كن .

فرشته ي ديگري گفت : آن را در زير درياها قرار ده .

و سومي گفت : آن را در كوه ها قرار ده .

خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته هاي شما عمل كنم فقط تعداد كمي

از بندگانم آنرا كشف مي كنند و اين در حالي است كه من مي خواهم راز

زندگي در دسترس همه ي بندگانم باشد .

در اين هنگام يكي از فرشتگان گفت : فهميدم كجا ، اي خداي مهربان ،

راز زندگي را در قلب بندگانت قرار ده زيرا هيچكس به اين فكر نمي افتد

كه براي پيدا كردن آن به قلب و درون خودش نگاه كند ...

و خداوند اين فكر را پسنديد و راز زندگي را در قلب همه قرار داد ...

.

.

.

صداي چكش نقره فام به همه حاضرين فهماند كه دادگاه رسمي است .

و متهم هم خداوند جهان آفرين موجودات است .

قاضي نعره زد متهم را به جايگاه بياوريد .

اما منشي اعلام كرد كه متهم غايب است .

و قاضي هم بار ديگر نعره زد عيبي ندارد و ما هم در غياب متهم به

اتهاماتش رسيدگي مي كنيم و حكم غيابي صادر خواهيم كرد .

قاضي رو به حاضرين كرد و گفت موارد اتهامي خداوند به شرح زير

مي باشد .

متهم به چه حقي انسان ها را آزاد گذاشت ؟

متهم به چه حقي بهع انسان ها حق انتخاب راه بد داد ؟

متهم به چه حقي اعلام كرد كه همه ي انسان ها مي ميرند ؟

متهم به چه حقي ثروت را حق همه مي داند ؟

متهم به چه حقي ما را كه عمري براي دينش جان كنده ايم رها كرده و

با همه ي انسانهاي گناهكار يكي مي داند ؟ و با چه جراتي اين بي عدالتي

را انجام مي دهد ؟

خداوند متهم است به سو استفاده از خداييش .

خداوند متهم است و بايد پاسخگو باشد كه چطور چنين چيزي ممكن

است كه انسان هاي فقير حق خود را از ما بخواهند ؟

انسانهاي فقير و پليدي كه جز دزدي كار ديگري ندارند ؟

خداوند متهم است و بايد پاسخگو باشد و اگر نتواند پاسخگو باشد ، من او

را در همين امروز در همين دادگاه و در مقابل همه ي شما از خدايي خودش

خلع مي كنم و خداي ديگري را انتخاب خواهم كرد .

خداوند متهم است كه به انسان ها آزادي داد كه هر غلطي كه مي خواهند

بكنند و كار ما را سخت كرد .

خداوند متهم است به مهرباني بيش از حدش كه ظلم به انسان هاست .

خداوند متهم است به كفران نعمت به خاطر آفرينش اينهمه كهكشان و

كره در صورتي كه براي ما انسان ها تنها بايد يك كره زمين و بهشت و

جهنم را مي آفريد و حداكثر خورشيد و ماهي كه روز را گرم و شب را

روشن كند تا دزدان در امنيت نباشند .

خداوند متهم است به آفرينش عشق . تا امروز كار ما با اين جوان هاي

هميشه احمق سخت شود .

خداوند متهم است به .....

به ناگاه فردي ژنده پوش از بين حضار در دادگاه بلند شد و گفت :

خداوند من همه ي صحبت هايش را در كتاب آسمانيش گفته است .

شما حق نداريد خداوند عشق را متهم كنيد .

و مرد ژنده پوش در حاليكه اشك در چشمانش حلقه زده بود ادامه داد :

شما حق نداريد خداي مرا متهم كنيد به خاطر خوب بودنش .

من وكيل خداوند خواهم بود و يكي يكي به سوالات شما پاسخ ي دهم .

قاضي نگاهي سراپا تحقير به مرد ژنده پوش انداخت و گفت : آيا توي

بي مقدار همان وكيل خداوندي هستي كه ادعا مي كند همه ي ثروتهاي

جهان آفريده ي اوست ؟

و قاضي بدون اينكه منتظر پاسخ وكيل باشد ادامه داد : خداوندي كه به

همه ي موجوداتش نعمت و پول فراوان مي دهد ، وكيلي ثروتمند تر از

تو را پيدا نكرد تا در اين دادگاه به اين عظمت و در جمع هيئت منصفه

با شخصيت و با اصالت اين چنين تحقير نكند و ما را به خاطر هم صحبت

شدن با يك گدا زاده ...

و وكيل گفت : اي قاضي ! خداوند بنا به فرموده ي خودش مرا ثروتمندترين

انسان روي زمين قرار داده . اما از آنجا كه تعريف شما از چيز ديگريست ،

پس نمي توانيد ثروت مرا ببينيد .

و خداوند من ثروتمند ترين بنده اش را نزد شما فرستاده ، اما شما كور

دلان چشم دل نداريد تا ببينيد ثروت بيكران مرا كه عشق است ...

و قاضي نعره زد : اي وكيل گدا زاده ! حد خودت را بشناس و پايت

را از گليمت دراز تر نكن و تنها به سوالاتي كه از تو پرسيده مي شود

پاسخ بده .

و وكيل كه از نظرمن ‹‹حقيقت داستاني ›› كه در دادگاه بودم يك فقير

ثروتمند بود ادامه داد : و امروز من با ثروتم كه عشق من است در برابر

شما هستم تا تمام اتهام ها را با دليل عشق كه موجه ترين و روشن

ترين برهان هاست رفع كنم و وكالت متهمم كه خداي من است را بر

عهده گيرم . پس لطفا يك به يك اتهام ها را بگوييد تا ار متهمم رفع

اتهام كنم .

و قاضي وحشي نعره زد : اولين اتهام خداوند اين است كه چرا پس

از آفرينش انسان به خودش تبريك گفت. در حاليكه انسان هاي پست

و گناهكاري در اين جهان هستند كه فقط به خاطر فقر دزدي مي كنند.

آيا شكم اينقدر ارزش دارد كه به خاطرش دزدي و گناه كنند . و چرا

خداوند تبريك گفت به خودش به خاطر آفرينش يك دزد فقير . اين هم

مدركي كه در كتابش آورده : فتبارك الله الحسن الخالقين .

و متهم پاسخ داد : اي قاضي در ابتدا خدا را سپاس مي گويم كه لااقل

قبول داري كه اين قرآن كتاب و گفته ي اوست . و اگر خداوند به

خودش تبريك گفت بخاطر آفرينش نوع بشر نه دزدي كه شما با

ثروت اندوزي حق او را خورديد تا از سر ناچاري به دزدي روي

آورد .

و قاضي گفت : اي وكيل گدا براي بار چندم است كه دارم به تو تذكر

مي دهم كه حواست به گليمت باشد .

همچنين دليل تو رد است و اين اتهام پا بر جاست كه با بررسي ساير

اتهام ها در نهايت راي لازم صادر خواهد شد . و اما اتهام دوم اين كه

موكل شما به چه حقياعلام كرد كه انسان آزاد است تا گناه كند و كفر

گويد ؟

و وكيل پاسخ داد : اي قاضي خداوند من به اين خاطر همه را آزاد

گذاشت تا كارهاي آنها ارزش داشته باشد زيرا عبادت از روي اختيار

ارزش دارد تا عبادت با چوب و چماق و دور از گناه بودن . پاك ماندن

در يك فضاي بدون گناه شق القمر نيست . انساني كه به خاطر ترس

از گناه از جامعه فرار مي كند و دست به هيچ كاري جز عبادت نمي زند

از نظر خداي من يك عابد نيست بلكه يك انسان ترسو است .

و قاضي ادامه داد : دهان كثيفت را ببند اي وكيل ! تو داري علنا به ما

توهين مي كني و ما را ترسو مي خواني احمق .

اين اتهام هم رفع نشدو اضافه شد به اتهام اول كه در هر دو مورد جرم

ثابت شده است .

و اما اتهام سوم به چه حقي خداوند حق انتخاب راه بد را به انسان ها

داد .

و وكيل پاسخ داد : به اين خاطر كه اگر راه بد وجود نداشت كه ديگر

انتخاب معنا نداشت و خوب بودن ارزش نبود ، زيرا كه اگر همه

خوب بودند كه ديگر نيازي به آزمايش خوبها نبود .

شما فرشتگان خدا را در نظر بگيريد چه بي مقدارند در مقايسه با

انسان كه شب و روز فقط چاپلوسي مي كنند و خداوند به اين خاطر

بود كه به خودش بخاطر آفرينش انسان تبريك گفت . و خداوند به

اين خاطر راه بد را آفريد تا به افرادي مثل شما ثابت كند كه كافران

مومن چه پليدند كه امروز خدايشان را با كارهايشان محاكمه مي كنند.

قاضي نعره زدو از جايگاه خود بر خاست تا وكيل را مجازات كند اما

سايرين مانع شدند و در خواست بخش كردند .

و قاضي نعره زد و گفت افسوس كه اكنون زمان محاكمه ي خدا است

و در پايان اين دادگاه حتما تو را مجازات مي كنم . اما اتهام چهارم چرا

خداوند كفران نعمت كرد . اينهمه كهكشان و ستاره و سياره را آفريد

در حاليكه يك زمين و بهشت و جهنم و خورشيد و ماه براي ما كافي

بود .

و وكيل پاسخ داد : اي قاضي خداوند هيچ چيز را بدون دانش و بيخود

نيافريده ، و بدان تو اگر بر تاثير ستارگان و ماه بر روي زندگي بشر

و آينده ي آنها خبر نداري و اگر دانشي داشتي همين براي شناخت و

پرستش خداوند كافي بود . و تو چه مي داني كه در سيارات ديگه چه

موجودات مرئي يا نامرئي زندگي نمي كنند ؟

پس لطفا در مورد چيزي كه شعورش را نداري سخن مران .

قاضي چكش را به طرف مرد ژنده پوش پرتاب كرد و چكش سر

مرد را خوني كرد ...

و قاضي با خشونت و سنگدلي تمام رو به ورد كرد و گفت اين اتهام

هم رفع نشد و حال اتهام پنجم خداوند به چه حقي شيطان را آفريد تا

، شيطاني كه تا روز قيامت باعث رنجش ما

مي شوددر حاليكه تا قيامت زنده باشد و مجازات نشود .

و وكيل پاسخ داد : اي قاضي خداوند از اين رو شيطان را آفريد

تا اراده ي شما را بيازمايد . شيطاني كه تنها گناهش پيشنهاد دادن

به انسان هاست كه كارهاي پليذ انجام دهند اما انسان ها در قبول

و يا رد پيشنهاد اراده دارند .

و شيطان هنوزه كه خداوند را عبادت مي كند و قبولش دارد اما

شما پست تر از شيطان هستيد كه خدا را به محاكمه مي كشيد .

و قاضي اسلحه اش را از جيب خود بيرون آورد و بودن هيچ

اخطاري به سوي وكيل شليك كرد و اين بار قاضي قهقهه ي

بلندي زد و گفت : حال بگو كه آيا من شيطانم اي پليد ! ؟

و وكيل در حاليكه خون از شانه اش سرازير شده بود زير لب

زمزمه كرد : اي كاش شيطان بوديد ...

و قاضي در كمال خونسردي و آرامش خاصي گفت : محاكمه را

ادامه مي دهيم .

اتهام ششم...

اتهام ششم ثابت شد ...

اتهام دهم ...

اتهام دهم هم ثابت شد ...

اتهام هزارم ...

آنهم ثابت شد ...

و آخرين و بزرگترين اتهام : خداوند به چه حقي عشق را آفريد تا

جوانان امروز اينچنين هرزه و كثيف شوند ...

و وكيل همه ي تلاشش را كرد تا آخرين دفاع را از خداوند بكند .

و گفت : خداوند عشق را آفريد تا نگاه بان نوع بشر باشد . خداوند

عشق را آفريد تا دختر و پسر به يكديگر دل ببندد و به دور از همه

چيز و همه جا به ابديت بپيوندند و حال مشكل شماست كه نمي توانيد

حتي خوشي اين جوانان را ببينيد و نمي گذاريد با عشقشان خلوت كنند.

شما كثيف تر از حيوانات هستين كه به خلوت عاشقان هم كار داريد.

....

و صداي تير خلاص به ذهن مرد ژنده پوش كه افتخارش تنها وكالت

عشق بود شنيده شد و مرد ژنده پوش كشته ي راه عشق به بشر شد كه

مرگ در آن جايي ندارد .

و به ناگاه گويي پژواكي از همه پرستش گاه هاي جهان شنيده شد كه

مي گفت : اگر به خودم تبريك گفتم تنها به خاطر اين نوع بشر بود و

بس .

به ناگاه در بين حاضرين ولوله اي در افتاد .

اما قاضي كه گوش جان نداشت تا اين نداي اهورايي را كه هميشه

و به همه ي زبانها در ابديت طنين انداز است بشنود و با چكش

سرخ رنگ خود كه از خون انسان هاي آزاده لعاب داده شده بود

ضربه اي از دور به ذهن همه ي حاضرين كوبيد و گفت : آن مرد

را كه به سزاي اعمالش رسانديم و اينك نوبت ايراد حكم متهم است

و شيطان دادستان اين دادگاه خوشحالترين فرد حاضر در دادگاه بود .

پس از شنيدن سخنان وكيل متهم و با توجه به تعداد بسيار زياد اتهام

هاي وارد شده و وجود دلايل و شواهد مستند و مدارك كافي و با توجه

به سكوت متهم كه قطعا علامت رضاست من اعلام مي كنم كه خداوندا

شما در مورد همه ي اتهامات وارده مجرم شناخته شديد و شما انسان ها

را كافر مي دانيد اگر خدايي نداشته باشند اما خود شما خدايي نداريد . پس

به خودتان كافريد . پس اي خدا من شما را كافر مي دانم و دستور مي دهم

تا از اين پس همه ياد شما را اعدام كنند و شما را در گورستان ذهنشان و

در قسمت كافر ها به خاك بسپارند و از اين پس شما را از درجه ي

خدايي خلع مي كنم . جنازه ي اين وكيل گدا زاده را هم ببريد و در

گورستان كافر هاي بي نام و نشان دفن كنيد ....

ختم دادگاه را اعلام مي كنم .

به احترام قاضي قيام كنيد !!!!!!!!!!!!!!!!!

                       .

                       .

                       .

.

.

.

 

 

نوری به قلبم ...

 

خدايا از درياي بيكران وجودت در من بدم

تا بپذيرم كه بايد با خلوص نيت و مهرباني

و آزادانديشي در اين دنيا ساليان

دراز زندگي كنم و سهم

خود را از زندگي بدانم

براي زندگي خود تلاش بي پايان داشته باشم

و بدانم كه اين دنيا محل گذر است

و بايد از دردهايي كه بر سر راهم قرار

 میدهي، تجربه كسب كرده

خدايا به من ايماني بده كه بدانم انسان

مثل شمعي ست كه مي سوزد

و در سوختنش درد می کشد

ولي تمام فكر و ذكرش اين است

كه نوري بدهد تا خانه اي را روشن كند

.

.

.

.

.

.

دردهای بزرگترین دل

روي يك كوه راه مي رفتم كه يه هو رعدي زد .

با خودم گفتم حتما دوباره آسمون دلش گرفته

داد زدم و گفتم آسمون چرا باز ناراحتي ؟ با يك

صداي نرم كه اصلا به رعد چند دقيقه قبلش

شبيه نبود گفت : داد هم كه نزني صداتو

مي شنوم . تازه مگه ناراحتي از چيه از دلتنگيه

گفتم مگه دل به اين بزرگي هم تنگ مي شه

گفت دلهاي بزرگ با غصه هاي بزرگ تنگ

مي شه ؟ من از اين بالا چيزايي مي بينم كه اگه

تو هم مي ديدي هر روز گريه مي كردي . واي

به حال اون بالايي ها اونا كه فقط بالا هم نيستند

بيشتر وقتشون اون پايين بين شماهايند . گفتم

آسمون من سنگ صبورت هر چي مي خواي بگو

خنديد و گفت : من به اين بزرگي تو سنگ صبورم ؟!

ولي خوب بهت مي گم . بعد از يك مكث

طولاني گفت : شما آدم ها فراموش كرديد از يك

پدر و مادرين حداقل به همين خاطر هم گاهي

اوقات با هم بسازيد . فراموش كرديد كه هميشه

اينجا نيستيد يك روز هم نوبت شماهاست كه

كوله بارتون رو برداريد و بريد .

گفت : روز به روز گردن هاتون خم تر ميشه

گفتم يعني چي ؟ جواب داد هر روز طوقي كه به

گردنتونه سنگين تر مي شه سنگينيش هم از

گناهانتونه ولي اصلا نمي فهميد شماها وقتي

گناه مي كنيد مثل درختهاي پاييزي مي شيد

ثمره اي كه نداريد زيبا هم نيستيد ولي وقتي

كه راهتون رو پيدا مي كنيد مثل درخت بهاري

هم زيبا مي شيد و هم آماده ي ثمر دهي .ديگه

همديگرو دوست ندارين هيچكس معني عشق

واقعي رو نمي فهمه .

گفتم : خوب تو بگو تا من لا اقل بفهمم . خنده ي

تلخي كرد و جواب داد : چند نفر عشق رو با

كلمات تونستن معني كنند كه من بتونم . باز

مكثي كرد دنبالش گفت : چند بار تا حالا شب

كه مي خواستين بخوابين خودتون به حساب

كارهاتون رسيديد .گفتم : بابا تو هم خيلي

سخت گرفتي . گفت : نه شماها خيلي آسمون

گرفتيد . گفتم اصلا تو از كجا مي فهمي تو دل

ما آدم ها چي مي گذره ؟ آهي كشيد و گفت

مشتت رو از جوي كنارت پر آب كن . حالا خوب

نگاهش كن اين كار رو كه كردم ادامه داد : هر

كس كه اين قدر زلال بشه اصلا سخت نيست كه

بتونه مثل من همه چيز رو ببينه ولي خدا نكنه

كسي اين چشمش باز نشه چون ديگه معني

آرامش رو نمي فهمد .

تا اومدم سوال بعدي رو برسم گفت ببينم

وظيفه تو كه سنگ صبورم شدي چيه ؟ گفتم

درد دلت گوش كنم تا سبك شي جواب داد

مگه من اينطوري سبك مي شم بايد گريه

كنم . هنوز حرف بعدي رو نزده بود كه هق

هقش هاي هاي و نرمه نرمه بارونش سيلاب شد .

باروني گرفت كه همه جا رو شست . تميز تميز

اي كاش همين طوري هم دل ما آدم ها

رو مي شست . بعد از نصف روزي كه خوب

آسمون خودش رو از غصه هاي خالي كرد بهش

نگاه كردم باز صاف و آبي شده بود ولي كاش

مي شد ديگه آسمون رو سياه و ابري و تيره

نمي ديدم . اما دريغ دريغ دريغ ... .

 

 

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد
در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟
این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت
آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد
یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم
پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو ,
کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست
حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد
قطره های اشکش کوچکتر شد
احساس مشترک , نزدیک ترمان کرد
دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم
گرمای دستش , سردی دستانم را نوازش کرد
احساس مشترک , یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم , آره قشنگم , منم هم مامانمو , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم , ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد ,
با دستم , اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد , دستم را کشیدم کنار
- گریه نکن دیگه , خب ؟
- خب ...
زیبا بود ,
چشمانش درشت و سیاه
با لبانی عنابی و قلوه ای
لطیف بود , لطیف و نو , مثل تولد , مثل گلبرگ های گل ارکیده
گیسوان آشفته و مشکی اش , بلند و مجعد ,
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به , چه اسم قشنگی , چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود
او, دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش , و پناهی را جسته بود برای آسودنش
امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ,
و من , نه بغضم را شکسته بودم ,
که اگر می شکستم , کار هردو تامان خراب میشد
و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ,
حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد
و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود , می فرستادم به آسمان
باید صبر می کردم
- خب , کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر
به آدم ها
به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت
همه چیز ترسناک بود از این پایین
آدم ها , انگار نه انگار , می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند
بلند شدم و ایستادم
حالا , خودم هم شده بودم درست , عین آدم ها
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من , محکم تر از او , دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار , سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم
حالا همه چیزمان عین هم شده بود
نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا
هر دو مان انگار , همین الان , از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
- ببین سارا , ما هردوتامون فرشته ایم , من فرشته گنده سبیلو , توهم فرشته کوچولوی خوشگل
برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان , لبخند زد
یک لبخند کوچک و زیر پوستی ,
و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده
قدم زدیم باهم
قدم زدن مشترک , همیشه برایم دوست داشتنیست
آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او , که دیگر محشر است
حتی اگر حس مشترک , گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ,
هدفمان یکی بود ,
من , پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ,
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید , ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا , جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم , با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت
بلند خندیدم
و بعد خنده ام را کش دادم
آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد , باید هی کشش بدهد , هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه , ولی خونه ما هم همینچیزا رو داره ... هم گربه سیاه , هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید
یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک , سارا , دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر , فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها , همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- ای شیطون , ... ازینا ؟
- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم , الان واسه هردومون می خرم , خب ؟
خندید ,
- خب , ازون قرمزاشا ...
- چشم
...
هردو , فارغ از حس مشترک تلخمان , شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم
سارا شیرین زبانی می کرد
انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات , آب کرده بود
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره , همش مارو میبره شمال , دریا , بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش , و جان هم
لذتی که می چشیدم , وصف ناشدنی بود
سارا هم مثل یک شوکولات شیرین , روحم را تازه کرده بود
ساده , صادق , پر از شادی و شور و هیجان , تازه , شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور , پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم , عروسک بازی , قایم موشک , بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم
به همین سادگی
سارا یادش رفته بود , گم کرده ای دارد
و من هم یادم رفته بود , گم کرده هایم
چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او , دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش
نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم , بلند , و مثل من بی دلیل , می خندید
خوش بودیم با هم
قد هردومان انگار یکی شده بود
او کمی بلند تر
و من کمی کوتاهتر
و سایه هامان هم , همقد هم , پشت سرمان , قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد
مثل نسیم
مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد , سارا را دیدم در آغوش مادرش
سفت در آغوش هم , هر دو گریان و شاد , هردو انگار همه دنیا در آغوششان است
مادر , صورتش سرخ و خیس , و سارا , اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من
قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود
او گم کرده اش را یافته بود
و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ , گرفته بود
نمی دانم چرا , ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
- ایناهاش , این آقاهه منو پیدا کرد , تازه برام شکولات و آدامس خرید , اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر سارا , روبروی من بود
خیس از اشک و نگرانی ,
- آقا یک دنیا ممنونم ازتون , به خدا داشتم دیونه میشدم , فقط یه لحظه دستمو ول کرد , همش تقصیر خودمه , آقا من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه , سارا خیلی باهوشه , خودش به این طرف اومد , قدر دخترتونو بدونین , یه فرشته اس
سارا خندید
- تو هم فرشته ای , یه فرشته سبیلو , خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده سارا شیرین
- به هر حال ممنونم ازتون آقا , محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم , سارا , تشکر کردی ازعمو ؟
سارا آمد جلو ,
- می خوام بوست کنم
خم شدم
لبان عنابی غنچه اش , آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
- تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم , توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم ,
- نه عزیزم , خودم تنهایی پیداش می کنم , همین دور وبراست
- پیداش کنیا
- خب
....
سارا دست مادرش را گرفت
- خدافظ
- آقا بازم ممنونم ازتون , خدانگهدار
- خواهش می کنم , خیلی مواظب سارا باشید
- چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند
سارا برایم دست تکان داد
سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد
- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که
خندیدم
.....
پیچیدم توی کوچه
کوچه ای که بعدش پسکوچه بود
یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد , آدرسشو نگرفتم که
هراسان دویدم
- سارا .. سار ... ا
کسی نبود , دویدم
تا انتهای جایی که دیده بودمش
- سارااااااااا
نبود , نه او , نه مادرش , نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه
بغضم ارام و ساکت شکست
حلقه های دود سیگار , اشک هایم را می برد به آسمان
سارا مادرش را پیدا کرده بود
و من , گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم
گم کرده ای که برایم , عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه های بی خوابی من , انتهایی ندارد
باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان
خو گرفته ام به با خاطرات خوش بودن
گم کرده های من , هیچ نشانه ای ندارند
حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم , نزدیکشان نیست
من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام
کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و , هیچوقت , تمام نمی شوند
کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ,
خودت هم می شوی , جزو گم شده ها ....

ياور هميشه مومن

سلام ياور هميشگي من

آره باز هم منم همون ديوونه ي هميشگي

فداي مهربوني هات

چه مي كني با سرنوشت ؟

دلم واست تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت

حال منو اگه بخواي ، رنگ گلاي قاليه

جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمام خاليه

ابرها همه پيشمن

اينجا هوا بارونيه

از اين هوا هر چي برات بگم جون خودم بازم كمه

ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون

فرياد زدم يا تو بيا يا منو پيشت ببر

قربونت بشم نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم

حقيقتو واست بگم دلم برات تنگه

نمي دوني چقدر دلم تنگه براي ديدنت

براي مهربوني هات

به خاطرت مونده هميشه يكي برات چشم به راهه

يه قلب كبود هميشه منتظر مهربونيته

من مي دونم همين روزا مي بينمت

بيشتر از اين طاقت دوري تو ندارم

يه وقت منو گم نكني توي اين شهربزرگ

فدات بشم يه وقت شبها بي خوابي خستت نكنه

غم چيزي عزيزم سرد و شكستت نكنه

چادر لطيف شبتو از روت پس نزني

تنگ بلور آبتو يه وقت ناغافل نشكني

مواظب خودت باشي تو اين روزا

منم تو رو سپردمت دست خداي مهربون

دلم واست شور مي زنه اين دلو بي خبر نذاري

تو رو خدا با خوبي هات رو هيچ دلي اثر نذار

ميگم شبا ستاره ها تا مي تونن دعات كنن

نورشونو بدرقه ي پاكي خنده هات كنن

همه ي حرفام همين بود

بازم منم همون كسي كه بيشتر از همه دوست داره

‹‹ خواهري كه از كوچيگي دنياشو پر كردي ››

 

.

.

.

ياور هميشه مومن

... عشق ...   این وبلاگ یکی از دوستانه  لطفا اینم برید ببینین

نظر هم یادتون چیییییییییییی ؟ نره

آفرین

 

خداوندا ! تو در انجيل جاويدت به انسان وعده ها دادي

تو مي گفتي كه نامردان ، بهشت را نمي بينند

ولي من ديده ام نامرد مرداني كه با خون رگ مردان عالم كاخ مي سازند ...

خداوندا ! اگر مردانگي اينست كه من ديدم

به مردي مردان جهان ،

نامرد نامردم

اگر دستم به انجيلت بيالايم ...

 

.

.

.

.

.

.

چرا آدما همه چی براشون اولش جذابیت داره ؟

بعد از مدتی که می گذره تازه می فهمن زندگی چیه

بعد می خوان با کاراشون همه چیزو به بد ترین نحو خراب کنن

تا خودشون به اون آرامش درونی برسن

براشونم فرقی نداره این وسط کی چقدر ضربه بهش می خوره

دیگه هیچ کس دلش برای دیگری نمی سوزه

شدیدا به هم صحبتی نیاز دارم

بد جوری احساس غریبی و تنهایی می کنم

.

.

.

.

.

.

 

 

باز هم دلم گرفته ... آمده ام تا سخت ترين لحظات را به فكر تو باشم

آمده ام تا دلتنگيم را برايم آسماني بنويسي !

تنها تو شايد دركم كني ، اين روزها با آشفتگي خو گرفته ام

تنها فكر و ديدار توست كه آرامش را به دل آشفته ام باز مي گرداند

تو را هم آغوش دل تنگم مي پرستم ... اين روزهايم را با چه كسي

جز تو مي توانم بگويم ؟

تنها تو آرامش را به من ارزاني كردي ، دلم براي ديدنت

به تپش افتاده ... دلم تنگ است برايت ، به اندازه ي تمامي

قلبهاي لرزان ...

تو را تنها دليل خويش مي بينم ، هرگز تنهايم مگذاري كه

اون روز مرا در دنياي ديگري تنها مي تواني ملاقات كني .

از سكوت ، از تنهايي مي ترسم ...

پس عشق زيبايم ، همدم من ، زيباترين برايم در دنيا ،

روزهايم را به خاطر بسپار ! خاطرات دورتر را به ياد آور ،

روزهاي شادي ، روزهاي غم و ناراحتي و دلهره از آسيب ...

روزهاي بر باد رفته را فرياد بزن ،

دفتر خاطراتم را ورق بزن ،با من باش ، برايم بخوان ،

صبر كن ... به خاطر بسپار ، اين روزهايم را برايم بنويس !

تا هرگز از من دور نشوي !

.

.

.

.

.

.

 

دفترم را باز مي كنم ، افكارم را قلم مي زنم و سفره ي دل را ورق .

از روياهايم مي نويسم ...

من در روياهايم زندگي مي كنم ، عشق ما را دوست دارد و با تو روياهاي

كال در بيداري مي رسد ...

جمله را خط مي زنم .روي تمام جملاتم خط مي كشم و آنها را نابود مي كنم .

ورق را با تمام وجودم مچاله مي كنم و در باد مي افكنمش ... ورق هاي دفترم

چه صبورند كه ققنوس وار خود را براي زايش كلماتم به آتش مي كشند ...

و من بي آنكه لحظه اي تاب بياورم بدون توجه به همه چيز ،

فقط دلم را مي نويسم و رويشان ذهنم را مي كارم بر گلهاي دامنشان ...

ورق هاي من فقط چند ثانيه زنده اند و بعد مي ميرند ...

دلم ... باز هم دلم ، عجب گرفته ... اين دل از آخر كار مرا مي سازد .

دلم باز تنگ است ... دلم ... آري ... دلم كه بسان كودكي هنوز پاك و نازك

است ... آسمان يك دست شب ، پنجره ي اتاقم را سياه كرده ...

رو به پنجره ي دلم مي كنم ... آسمانش سرمه اي است !

تو چون ستاره در آن مي درخشي و نگاهم آيينه اي است كه

سوسوي خورشيدي ات را باور دارد ...

آه خداي من ... ماه چه شكوهي دارد در اين ظلمت شب ...

امشب ستاره ها بيشتر از شب هاي ديگر به من چشمك مي زنند

گويي مي خواهند دلبري خود را به رخم بكشانند ...

ستاره ها ، پشت آسمان ، به دنبال سحري سرگردانم ...

عروسكم را بغل مي كنم او نيز مي داند باز هم بايد به حرفهايم

كه از دلم بر مي آيد گوش فرا دهد ..

من تو را دوست مي دارم و از عشقم بند بند ظلمت از هم گسسته

مي شود ...

عروسكم من با تو تنها نيستم . گر چه شبنم از ستاره ها تنها تر است .

ابر هاي دلم پشت چشمهايم در مي زنند و چشم كلماتم باراني مي شود .

تو هم گريه كن عزيزكم ، بر من ببار چون زلالت رودهاي خروشان ...

آه دخترك آه بكش كه چه سهل است دلبستن ... دانستن برخي چيزها

برايم آوار غمي است بر روي دلم .

اگر گاهي سكوتم ، قصد من فريب خودم نيست ... جملات سنگين تر

از آنند كه از دل بيرون رودند .

امشب هيچ چيز نمي تواند تسكينم دهد .

عروسكم نكند بين ما جدايي افتاده يا شايد من بزرگ شده ام ؟؟؟

چندين ماه قبل شانزدهمين شمع عمرم را به دست باد سپردم .

به نظرت زياد نيست ؟

نه از بزرگ شدن برايم هيچ وقت نگو كه گريزانم .

از دنياي بزرگان ... آخر شيشه ام و هراسان از اين دنياي سنگي !

ما هنوز كودكيم ... دو كودك از گذشته مانده به يادگار ...

امشب با خداي خودم عهد كردم حتي در بزرگي تا ابد كودك بمانم ،

با همان پاكي ... به همان معصومي ... ؟؟

نكند خدا ما را فراموش كرده و حرف هايمان را نمي شوند ؟

نه عروسك من خدا هيچ وقت بنده هايش را فراموش نمي كند ...

هيچ وقت ... هيچ وقت ... هيچ وقت ... .

او قلبهاي سرد و تهي مانده را گرم و تابنده مي كند .

عروسكم نگو تو با اين حرفهايت مرا دلتنگ تر مي كني .

مي بيني ؟ اشكهايم چون قرارم به پايان رسيد ...

با تو سپيدم در سحرگاه روياها ...

عطر تنت براي تنم لالاي مهتابي است . به اميد ديدار تو در اين

سياهي شب !

بادها يك روز اين دخترك را با خود به سويت مي آرند ،

يك روز ... بادهايي كه قاصد نامه هاي بي نشان من بوند ... نامه هايي

كه هيچ وقت به مقصد نرسيدند را به گوش خدا مي رسانند ...

.

.

.

نامه هاي بر باد رفته ...

 

.

.

.

 

 

 

و اين منم

يك عاشق ديوانه .

كه هر صبح ، گوشه ي اتاق وصف تو مي سرايم

هر ظهر در وصف خوبي ات سخنراني مي كنم

و هر شب در وصف مهرباني ات مي نويسم

اين منم

تنها و عاشق در اتاق كه تنها با ياد تو سرسبزم

من همانم كه هميشه در آرزوي ديدار توام

همان عاشقي كه لحظه لحظه ي عمرش را با ياد

و با وجودت گذرانيده

من همان هستم كه جز تو كسي را نمي بينم

همان كه هر روز با دوري بيشتر از تو ،

نزديك شدنت را بيشتر احساس مي كند

به تو دل مي بندد و سرانجام تو را مي يابد

هماني كه سالهاست در دلش معني دوست داشتن را مخفي مي كرد

من تو را در ستاره هاي شب بيابان جستجو كردم

در ترك ترك هاي زميني كه در زير پايم گسترانيده شده

و در آسماني كه شفاف تر از آن نيست به دنبالت گشتم

اما من در در ستاره ها ، در ترك ترك هاي زميني ،

در بيابان خشك ، در شب هاي سرد و در آسمان شفاف و

پر نور بيابان ، تنها و تنها فقط زمزمه اي از عشق تو را شنيدم .

تويي كه هميشه و همه جا با من بودي .

تويي كه تمام وجودم و دارو ندارم هستي .

عشق من ! من تو را در قطره ي باراني كه هميشه وقت ،

آن را در بيابان نديده ام ، يافتم ...

و به اين نتيجه رسيدم كه هيچ كس و هيچ چيز ، شب ها

در اتاق به حرف هايم كه تنها براي توست

گوش فرا نخواهد داد ...

تو تنها كسي بودي كه از حرف هايم خسته نشدي .

چقدر تو را سخت يافتم ...

در صورتي كه يافتن تو تنها با يك نظاره

به اطرافم بسيار آسان بود

تو را در وجودم يافتم

در درون قلبم

در ريشه هايم ، در برگ هايم و در شاخه هاي كشيده ام

به سمت تو !

هميشه و همه جا به دنبالت هستم و تو را تنها

در قلبم يافتم

نه در چيز ديگري ....

من تو را در تن خود

در رگ خود

هستي خويش و در هر ذره ي وجودم كه پر از خواهش توست

محو و گم خواهم كرد تا ابد در من بماني

من تمامي وفا و تمامي دل عاشق خود را به تو خواهم بخشيد ...

.

.

.

.

.

.

نگاهت روشني بخش شب يلداي من

تو تنها هجوم لحظه هاي ناب در شب شعر من

چشم زيباي تو را در لحظه ها گم كرده ام

رد پايت را نمي بينم دگر زيباي من

مي تراود ياد تو در خلوت تنهايي ام

تو چه كردي اي مهربانم با اين دل من

مي شود آيا شبي بر اين احوالي بگذري

تا ببيني ياد تو سر مي كشد از قلب من

غزل خوان شب مهتابي ام ،

اي شكوه عاشقي ام

يكبار دگر بيا زيباي من

.

.

.

دوستت دارم ... براي هميشه ... عزيز دلم

.

.

.

.

.

.

تو که نمی دونی ... دیشب خوابتو دیدم ... همه چی واضح بود

حالا دوباره هوات زده به سرم ٬ داره دیوونم می کنه .

کاش به جای عکسایی که بهم دادی ٬ خودت از تو کامپیوتر در

می یومدی اونوقت یه کم آروم می گرفتم و ...

دلم تنگیده برات خووب ...

دارم فکر می کنم الان کجایی ٬ داری چکار می کنی و...

هزاران سوال بی جواب دیگه تو ذهنم راجع به تو ...

جدا الان کجایی ... ؟

اگه اختیار از خودم بود همین الان حاضر بودم برای دیدنت پیاده

تا اون سر دنیا برم ...

بازم اومدی تو رویام منم سعی کردم بیرونت کنم اما ...

.

.

.

.

.

.

 

 

مباركباد 

به نام خدايي كه غفور است و رحيم .... زندگي بي تو عذابي است وخيم

تقديم به اميد زندگاني ام ، تقديم به شكوه شب و شكوه مهتاب

تقديم به اشك هاي سوزان روي كوه گونه هايت ، تقديم به خنده

هاي دلنشينت و نگاه هاي پنهانيت .

تقديم به تو اي خيال من

...

تقديم به تو كه يادت از فكر من ، عشقت در قلب من ،

و نگاهت هميشه در ذهن من ماندگار است و عطر مهربانيت

هميشه در وجودم جاريست .

مي داني كه طاقت دوري از تو را ندارم

ولي جدايي با تو را دوست دارم .

مي داني چرا ؟

چون با اينكه جدايي از تو بسي برايم دشوار است ولي

در عين حال دلپذيرست .

زيرا به خاطر تو دلتنگي به سراغم مي آيد .

پس بدان كه دلتنگي ها هم به خاطر تو دوست دارم

و تو از حال من خبر نداري .

بنابرين ؛

هر كه مي خواهد چشمانت را گريان بيند ،

مرگش باد و خانه اش ويران .

اي عشق من ، اي عزيزترينم ؛

چه خوب شد كه به دنيا آمدي و چه خوب شد كه دنياي من شدي .

پس ؛

براي من بمان و بدان كه هيچ چيز با ارزش تر از عشق نيست

و بزرگترين ويژگي آن بخشايش است .

بنابراين ؛

قلبم را كه لبريز از عشق است ، به تو تقديم مي كنم و سوگند

مي خورم كه تا ابد :

عاشقانه دوستت بدارم

 

 

گل من اگر مي تواستي در قلب من راه يابي و نفوذ كني

آنجا مي ديدي كه زمزمه ي ملايمي به گوشت مي رسد و

مي گويد :

تو را دوست دارم .

مه من اگر مي توانستي از راز دروني من آگاهي يابي

مي نگريستي كه از ميان شعله ي سركش و جانفرسا

صداي خفيف و ملايمي كه در جان من طنين انداخته

به گوش مي رسد و مي گويد :

تو را دوست دارم .

عشق من اگر مي توانستي در اعماق روح من قدم بگذاري

مي ديدي كه آن بيچاره ي سرگردان همه وقت در جست و

جوي توست و مي گويد :

تو را دوست دارم .

زيباي من اگر مي توانستي نگاه هاي مخفيانه ي من را

درك كني ، احساس مي كردي كه كسي در من مي گويد :

تو را دوست دارم .

 

به به ...

سلام عشقم ، سلام جيگر من !!!!! سلام امير جوون . دوستاي خوب

سلام به همگي شما . خوب هستيد ؟ از همه ي شما ها كه اومدين

ممنون كه به من سر مي زنين . منم كه هميشه سر مي زنم مگه نه ؟

خدا كنه اين چاخان حقيقت داشته باشه .

از شوخي گذشته خوب وقتي مي يام نت بيشترشو با امير چت مي كنم .

خوب راستش وقت نمي كنم كه بيام پيشتون . واسه همين شرمنده

مي شم .

خوب نمي خواين بپرسين كه چه عجب من آپيدم و همچنين چه

عجب يكي اومدو نظر داد .

آخه امروز تولد گل منه . تولد عشق منه .

امروز روزيه كه خدا در رو در چنين روزي باز كرد برام .

و همه ي خوبيا و مهربونياي دنيا رو به من هديه كرد .

تولدت مبارك باشه امير جان ( امير جووون )

مي دوني روزي كه تو به دنيا اومدي چي شد ؟

روزي كه تو به دنيا اومدي تمام فرشته هاي آسمون گريه مي كردن

چون يكيشون كم شده بود .

فرشته ي مهربون من الهي قربونت بشم خيلي دوست دارم

عزيز دلم . جيگر خودمي شيطون بلا .

ايشالا كه هميشه زنده و تندرست باشي و منم دور سرت بگردم عزيزم .

ايشالا گوش شيطون كر هميشه با هم باشيم . تا وقتيكه زنده باشم دورت

مي گردم . غمت نباشه عزيز دلم . راستي اينم بگم كه عشق من همه

چيز منه . الهي كه من فداش بشم . بازم مي گم عزيزم تولدت مبارك .

خيلي دوشت دالم . حالا بعد از شونصد سال آپيدم و همه مي گن

هوووم ... اين آپ جديدم بوي يه چيزايي مي ده ... و هر كي

مياد اينجا ميبينه وااااي چه خبره ؟

تولده ؟ آره بابا ... تولد يه گل پسر خوب و مهربون ...

امير جون تولد نوزده يا نمي دونم بيست سالگيت رو

بهت تبريك مي گم . از اينكه بزرگ مي شي و زود تر

به آرزوهات مي رسي بي نهايت خوشحالم عزيزدلم ،

گوگولي مگولي من ...

اميدوارم تو بيستمين سال زندگيت احساس تنهايي نكني

و يه جورايي واسه هميشه خنده رو لب هات ببينم .

و همينطور از تنهايي در بياي جيگر ميگر .

اصلا مگه من مُردم كه تو شيطون بلا احساس تنهايي كني ؟

واااااااي امير جوووونم ...

ديگه داري بيست ساله مي شي ( شايدم نوزده ساله شدي ! ) و

داري بزرگ مي شي كوچولوي من .

ام ... ام ... حسوديم شد آخه تو همينطور داري بزرگ

مي شي ، ولي من هنوز همينطور شونزده ، هفده موندم !

وايستا تا با هم بزرگ شيم .

 

تولدت مبارك عشق من !

 

معذرت آقا امير . آخه تولدت مجازي شد .

كاش مي تونستم تو خونمون برات يه جشن تولد توووپ

بگيرم ، اما ... نمي شه ...

اصلا بذار من نوزده سالم بشه ... اونوقت برات مي گيرم .

البته بيرون نه تو خونه ... نگي دير مي شه تا اون موقع ها ...

قول مي دم زودي بزرگ شم .

امشب كه بخوابم فردا مي شم نوزده ساله ... آخ جوووووون

...

كاش مي شد هاااا زود تر نوزده سالم بشه نه ؟

آره . حالا بي خيال .

اميدوارم تولد 1000000000 سالگيتو هم تو وبلاگم هم بيرون

همه جا جشن بگيرم .

امير جون اين روزايي كه اين همه دوست دور هم جمع

هستيم رو قدردان باش و استفاده كن عزيزم ...

دوستاي قديمي با هم مي مونيم و كاراي قديمي رو از سر

مي گيريم و هيچ وقت همديگرو ترك نمي كنيم .

اين متن ها و شعر ها هم تقديم به تو عشقم . قابل وجود

پاكتو ندارن اما ... خوب ... براي توست .

 

.

.

.

.

.

.

در يك صبح تابستاني ، بيست و پنجم تير ماه سال 1368

اشكي بر زمين چكيد

اشكي از چشماي يه پسر بچه ي ناز ...

صبح تمام شد و آن روز بود كه براي اولين بار

صبحي را ديدم و سال ها گذشته و دوباره

سالي بر سال هاي زندگي پسر كوچولو افزوده مي شود

تو هم مي شنوي اين صدا رو ؟؟؟

از همه طرف مي گن

تولدت مبارك اميرم

.

.

.

.

.

.

نمي دونم چگونه عاشقانه ترين روز خدا را جشن گيرم

وقتي اميرم در كنارم نيست

چگونه اين لحظات زيبا را با تو قسمت كنم ؟

وقتي حضورم و حضورت ممكن نيست

بهترين روز زندگيم ، روزيه كه تو به دنيا اومدي

از پيش خدا اومدي تو ،

دلم مي خواست مي بودي و مي ديدي كه

براي روز ميلادت از عميق ترين دريا ها

از بلند ترين كوه ها و از سخت ترين صخره ها مي گذرم

كاش در كنارم بودي و مي ديدي كه

قلبمو چگونه در جعبه اي رنگارنگ مي گذارم تا به تو هديه كنم

كاش كنارم بودي ...

اما حالا از هم دوريم

بدون كه تو اين لحظه ها من خدا رو تنها نمي ذارم

و همراه با اون ، تولدتو جشن مي گيريم با هم

فقط به ياد تو ...

.

.

.

.

.

.

امير جونم ، تولدت مبارك

ميلاد تو ، ميلاد با طراوت بارون تابستوني ...

ميلاد تو ، جلوه اي از محبت آسمون

امير جونم ...

تولد تو رو از ته وجودم ، از اون اعماقش هااا

از اون اعماق قلبم ، كه تو رو اندازه ي خدا دوست داره ،

تبريك مي گم

پنج ماه گذشت

....

پر از ياد و خاطره ي با تو بودن

و لحظات تپش هاي قلبم براي تو

زندگي پر از عشق و اميده

اما با تكرار براي آدما

تكراري نو براي تو عشق من

و اين ربط داره به اينجاي قصه ي من

كه حالا اينجاي قصه واستادم

يادت كه هست عشق من

زير همين كنبد كبود ، سرنوشت منو با تو آشنا كرد

....

حالا به اين مي انديشم

اگه نيومده بودي

بيست و پنجم تير ماه در سال 1387

اولين روز عهد بستن عشق و عاطفه

و شروع يك روياي شيرين ...

در كجا دارم تو خيالم پرسه مي زنم ؟

اين چيزا مهم نيست

مگه نه عشق من ؟

مهم نيست برام كه ته قصه به كجا ختم مي شه

سرنوشت و كلاغ قصه هم مهم نيست

حتي مهم نيست كه مهم هست يا نه

فقط مي خوام اين لحظه رو

اين لحظه ي باليدنت رو

جشن بگيرم

تا سال هاي دور

هر سال كه مي بينم رشد كردنتو

به تو افتخار مي كنم

و من مغرور داشتن تو ...

و تو تكرار مي شوي

و من مغرور تر

من عاشق تر

دوستت دارم

.

.

.

.

.

.

روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو

كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو

درسته من نمي تونم اين روزو با تو باشم

پس مي يام و تو رويا هام بهش رنگ حقيقت مي پاشم

مي خوام برات تو خيالم جشن تولد بگيرم

از لحظه لحظه ي جشن تو خيالم عكس بگيرم

من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون

چراغوني جشنمون ، ستاره هاي كهكشون

به جاي شمع مي خوام برات غم هاتو آتيش بزنم

هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزن

تا غم ها تو فوت بكني من مي رم ستاره مي يارم واست

اشك چشماتو پاك كنم ، نور ستاره بكارم

كهكشونو ستاره هاش دريا و موج و ماهياش

بيابونا و بركه ها بارون و قطره قطره هاش

با هفت آسمون و گلاي ميخك و ياس

بال فرشته ها و عشق و اشتياق و پولك

عاشقتو و يه قلب بي قرار و كوچك

فقط مي خوان بهت بگن

عزيز من تولدت مبارك

 

 

 

به دنيا آمدي تا دنياي من شوي

اميرم تولدت مبارك عشق من

 

سلطان قلبم هميشه در قلب مني ، عاشقانه دوستت دارم تا بي نهايت .

در جنگل خاطراتم تك درخت يادت را هميشه جنگلبان خواهم بود .

غم و غصه ها يم را مرهمي جز تو التيام نخواهد بخشيد .

تك فانوس شبهاي بي ستاره ام تنها تو هستي .

 

 

عزيزم :

سالروز شكفتن غنچه ي گل وجودت را تبريك مي گويم .

اميدوارم بتوانم پاسخگوي محبتهاي تو باشم .

 

 

در سالروز تولدت يك سبد گل رز معطر با شميم محبت و مزين

به شبنم عشق تقديمت مي كنم ، باشد كه هميشه گل با طراوت

باغ زندگيم باشي .

.

.

.

 

.

.

.

در كنار جاده ي عشق با يك بغل ياس منتظرت مي مانم .

دلواپسي هايم را به شب مي بندم

قاصدك هاي خيالم را به سويت پرواز مي دهم و منتظرت مي مانم .

ديگر از نامردي ها زده شده ام و در زير

قلب هاي آهني مي شكنم و تنها با دلم منتظرت مي مانم .

تو را در سپيده دم فردا ها مي بينم و صداي دلنشينت را مي شنوم

تو مي آيي و با پاك ترين لبخندت وجودم را

به اسارت مي گيري و گرمي حضوري خورشيدوار

را به طلوع آرزويم حك مي كني و آمدنت همچون قاصدكي

بهار را براي هستي خزان زده ام به ارمغان مي آورد .

پس بيا كه همچنان منتظرت هستم ....

دل من هميشه عاشقت مي ماند .

به تو قول مي دهم

تا ابد با تو باشم

.

.

.

قلبم را به تو مي سپارم

مراقبش باش ...

.

.

.

امروز تولد اميره و هر چي نظر مي دين

مال اميره .

نظر ندي خيلي نامردي

نظر بدي امير خوشحال مي شه

.

.

.

 

 

و باز هم دلتنگي هاي شبانه به سراغم آمد

نمي دانستم چطور دلم را آرام كنم .

و باز هم نوشتم .

براي كسي كه نمي دانم چطور مي شود چنين ابراز

علاقه اي به او داشته باشم .

پس شروع مي كنم ؛

سلام بهترين دنيا ها ...

اين تنها يك نامه در خلوت ذهن شلوغ من است .

خواستم تلفن بزنم ولي ترجيح دادم بنويسم .

نوشتن امكان خوبي است براي اينكه همه چيز را به

دقت همانطور كه مي گذرد برايت شرح دهم .

دلم مي خواهد بعد از اين دوري حرفهاي قشنگي را

نثار تو كنم .

تو هم مجال خواهي داشت با مرور نوشته ي من و

دقت كافي بي آنكه تحت تاثير لحن و صدايم باشي

دلتنگي هايت را التيام بخشي .

بارها چهره ي با شكوه و مهربانت را بر ديوار اتاقم

به وضوح ديدم ...

بارها با خود مي گفتم درباره ي من چه فكر مي كني ؟

بي شك من براي تو به رازي تبديل شده ام .

‹‹ لحظه ي ديدار نزديك است ،

باز من ديوانه مستم ،

باز مي لرزد دلم ، دستم ،

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي نخراشي به غفلت دلم را عشق ،

هاي نپريشي صفاي زلفكم را دست ،

آبرويم را نريزي دل ،

لحظه ي ديدار نزديك است ››

.

.

.

روزها ، هفته ها ، ماه ها مي گذرد

و دنياي مشتركم با تو ،

گسترده تر مي شود .

زندگي من ديگر بوي عشقت را گرفته .

عشقي كه به تدريج چنان در دلم ريشه دوانيده است ،

كه باور كردم مي توانم ديگر به اتكاي آن در برابر هر

تند بادي كه قصد ويراني مرا دارد بايستم .

تو چشمه بودي و عشق من به تو آب .

تو مثل ناجي من و در عين حال غريق محبت .

تو آنقدر ساده و بي آلايشي كه در برابرت توان مخالفت ندارم .

همه ي اين افكار و قلم زني ها ،

نه براي اين است كه خيال پردازي و قصه سرايي كنم ،

بلكه مي خواهم حقايقي را بيان كنم كه پشت تك تك واژه هايم

پنهان شده است .

گاهي مي ترسم كه نكند آنها را نبيني .

.

.

.

دوستت دارم ...

.

.

.

سخت مي گذرد اما اميد مي ماند

.

.

.

 

در راهي بي نور قدم مي گذارم

قدم هايي كوتاه و نا مطمئن

جلوي راهم افسانه هايي را مي بينم

كه هر كدام رازي پشت خود پنهان كرده اند

چهره ها و چشم هايي را مي نگرم

كه هر كدام دردي را در خود نگاه داشته اند

از روي جوي هاي خيابان مي پرم

تا راهم يكنواخت نباشد

ناگهان پايم پيچ مي خورد و تعادلم از دست مي رود

اما مي دانم كه نمي افتم

دوباره پا در جاده مي گذارم

سرم را رو به آسمان مي كنم

تا آبي آسمان را ستايش كنم

دلم غمناك مي شود

چون باز ابري سايه اش را روي خورشيد مي گستراند

و نگذاشت غروب را ببينم

.

.

.

نا گهان ظلمت شكافت

آذرخشي ار آسمان به سمت زمين فرود آمد

و باز هم مرا بيمناك كرد صدايش

و دوباره مرا به گذشته ي پريشان مي برد

رگباري نشست بر شانه هايم از در همدلي با من

اما كوتاه بود ...

خواستم سايه را به دره ها پرت كنم

و براي هميشه او را رها سازم از خويش

اما سكوت نگذاشت

و من همچنان ...

خود را از نو مي سازم

.

.

.

.

.

.

تك درختي تنها و بي كس توي يك جنگل تاريك و سياه از غم و درد به خود

مي پيچيد . از خودش مي پرسيد چرا اينقدر تنها مانده ام ؟ كه چرا هيچ دلي

با من نيست؟ كه چرا نيست دلي نگران من و تنهايي من ؟ چه شود گر دگر

قد نكشم ؟ چه شود اگر كه من توي جنگل نباشم ؟ آنقدر گفت و گريست كه

شكست و آرام روي يك نهر روان پلي را ساخت ...

چقدر زيبا بود ، چقدر مستحكم ...

و درخت تنها عشق را پيدا كرد .

عشق را در بهار بايد جست . در گردش پروانه به دور يك گل ، با ذوب

شدن يخ با دست نوازشگر نور و خورشيد ، در ميان سفر چلچله ها ، در

ميان قطرات پاك باران بر روي تن خشك كوير ، در ميان وزش باد و غرش

ابر و طوفان عشق را بايد جست ، روي يك نهر روان كه درختي پلي را

ساخته ...

و درخت عشق را يافت .

عشق يعني ايثار به هم نوع خود ، گذشتن از خود ، از بود و نبود.

عشق يعني درختي بي جان بر روي نهر .

عشق يعني واژه اي كه معنا ندارد . تنها كاشف آن مي داند و بس .

عشق يعني درختي بي جان بر روي نهري جاري و پر جنب و جوش .

عشق يعني گم شدن . عشق يعني يك بغل دلواپسي در انتهاي بي كسي.

.

.

.

 

.

در افسانه ها آمده است روزي كه خداوند جهان را آفريد فرشتگان مقرب

را به درگاه خود خواند و از آنها خواست تا براي پنهان كردن راز زندگي

پيشنهاد دهند .

يكي از فرشتگان گفت : خداوندا آن را در داخل زمين مدفون كن .

فرشته ي ديگري گفت : آن را در زير درياها قرار ده .

و سومي گفت : آن را در كوه ها قرار ده .

خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته هاي شما عمل كنم فقط تعداد كمي

از بندگانم آنرا كشف مي كنند و اين در حالي است كه من مي خواهم راز

زندگي در دسترس همه ي بندگانم باشد .

در اين هنگام يكي از فرشتگان گفت : فهميدم كجا ، اي خداي مهربان ،

راز زندگي را در قلب بندگانت قرار ده زيرا هيچكس به اين فكر نمي افتد

كه براي پيدا كردن آن به قلب و درون خودش نگاه كند ...

و خداوند اين فكر را پسنديد و راز زندگي را در قلب همه قرار داد ...

.

.

.

صداي چكش نقره فام به همه حاضرين فهماند كه دادگاه رسمي است .

و متهم هم خداوند جهان آفرين موجودات است .

قاضي نعره زد متهم را به جايگاه بياوريد .

اما منشي اعلام كرد كه متهم غايب است .

و قاضي هم بار ديگر نعره زد عيبي ندارد و ما هم در غياب متهم به

اتهاماتش رسيدگي مي كنيم و حكم غيابي صادر خواهيم كرد .

قاضي رو به حاضرين كرد و گفت موارد اتهامي خداوند به شرح زير

مي باشد .

متهم به چه حقي انسان ها را آزاد گذاشت ؟

متهم به چه حقي بهع انسان ها حق انتخاب راه بد داد ؟

متهم به چه حقي اعلام كرد كه همه ي انسان ها مي ميرند ؟

متهم به چه حقي ثروت را حق همه مي داند ؟

متهم به چه حقي ما را كه عمري براي دينش جان كنده ايم رها كرده و

با همه ي انسانهاي گناهكار يكي مي داند ؟ و با چه جراتي اين بي عدالتي

را انجام مي دهد ؟

خداوند متهم است به سو استفاده از خداييش .

خداوند متهم است و بايد پاسخگو باشد كه چطور چنين چيزي ممكن

است كه انسان هاي فقير حق خود را از ما بخواهند ؟

انسانهاي فقير و پليدي كه جز دزدي كار ديگري ندارند ؟

خداوند متهم است و بايد پاسخگو باشد و اگر نتواند پاسخگو باشد ، من او

را در همين امروز در همين دادگاه و در مقابل همه ي شما از خدايي خودش

خلع مي كنم و خداي ديگري را انتخاب خواهم كرد .

خداوند متهم است كه به انسان ها آزادي داد كه هر غلطي كه مي خواهند

بكنند و كار ما را سخت كرد .

خداوند متهم است به مهرباني بيش از حدش كه ظلم به انسان هاست .

خداوند متهم است به كفران نعمت به خاطر آفرينش اينهمه كهكشان و

كره در صورتي كه براي ما انسان ها تنها بايد يك كره زمين و بهشت و

جهنم را مي آفريد و حداكثر خورشيد و ماهي كه روز را گرم و شب را

روشن كند تا دزدان در امنيت نباشند .

خداوند متهم است به آفرينش عشق . تا امروز كار ما با اين جوان هاي

هميشه احمق سخت شود .

خداوند متهم است به .....

به ناگاه فردي ژنده پوش از بين حضار در دادگاه بلند شد و گفت :

خداوند من همه ي صحبت هايش را در كتاب آسمانيش گفته است .

شما حق نداريد خداوند عشق را متهم كنيد .

و مرد ژنده پوش در حاليكه اشك در چشمانش حلقه زده بود ادامه داد :

شما حق نداريد خداي مرا متهم كنيد به خاطر خوب بودنش .

من وكيل خداوند خواهم بود و يكي يكي به سوالات شما پاسخ ي دهم .

قاضي نگاهي سراپا تحقير به مرد ژنده پوش انداخت و گفت : آيا توي

بي مقدار همان وكيل خداوندي هستي كه ادعا مي كند همه ي ثروتهاي

جهان آفريده ي اوست ؟

و قاضي بدون اينكه منتظر پاسخ وكيل باشد ادامه داد : خداوندي كه به

همه ي موجوداتش نعمت و پول فراوان مي دهد ، وكيلي ثروتمند تر از

تو را پيدا نكرد تا در اين دادگاه به اين عظمت و در جمع هيئت منصفه

با شخصيت و با اصالت اين چنين تحقير نكند و ما را به خاطر هم صحبت

شدن با يك گدا زاده ...

و وكيل گفت : اي قاضي ! خداوند بنا به فرموده ي خودش مرا ثروتمندترين

انسان روي زمين قرار داده . اما از آنجا كه تعريف شما از چيز ديگريست ،

پس نمي توانيد ثروت مرا ببينيد .

و خداوند من ثروتمند ترين بنده اش را نزد شما فرستاده ، اما شما كور

دلان چشم دل نداريد تا ببينيد ثروت بيكران مرا كه عشق است ...

و قاضي نعره زد : اي وكيل گدا زاده ! حد خودت را بشناس و پايت

را از گليمت دراز تر نكن و تنها به سوالاتي كه از تو پرسيده مي شود

پاسخ بده .

و وكيل كه از نظرمن ‹‹حقيقت داستاني ›› كه در دادگاه بودم يك فقير

ثروتمند بود ادامه داد : و امروز من با ثروتم كه عشق من است در برابر

شما هستم تا تمام اتهام ها را با دليل عشق كه موجه ترين و روشن

ترين برهان هاست رفع كنم و وكالت متهمم كه خداي من است را بر

عهده گيرم . پس لطفا يك به يك اتهام ها را بگوييد تا ار متهمم رفع

اتهام كنم .

و قاضي وحشي نعره زد : اولين اتهام خداوند اين است كه چرا پس

از آفرينش انسان به خودش تبريك گفت. در حاليكه انسان هاي پست

و گناهكاري در اين جهان هستند كه فقط به خاطر فقر دزدي مي كنند.

آيا شكم اينقدر ارزش دارد كه به خاطرش دزدي و گناه كنند . و چرا

خداوند تبريك گفت به خودش به خاطر آفرينش يك دزد فقير . اين هم

مدركي كه در كتابش آورده : فتبارك الله الحسن الخالقين .

و متهم پاسخ داد : اي قاضي در ابتدا خدا را سپاس مي گويم كه لااقل

قبول داري كه اين قرآن كتاب و گفته ي اوست . و اگر خداوند به

خودش تبريك گفت بخاطر آفرينش نوع بشر نه دزدي كه شما با

ثروت اندوزي حق او را خورديد تا از سر ناچاري به دزدي روي

آورد .

و قاضي گفت : اي وكيل گدا براي بار چندم است كه دارم به تو تذكر

مي دهم كه حواست به گليمت باشد .

همچنين دليل تو رد است و اين اتهام پا بر جاست كه با بررسي ساير

اتهام ها در نهايت راي لازم صادر خواهد شد . و اما اتهام دوم اين كه

موكل شما به چه حقياعلام كرد كه انسان آزاد است تا گناه كند و كفر

گويد ؟

و وكيل پاسخ داد : اي قاضي خداوند من به اين خاطر همه را آزاد

گذاشت تا كارهاي آنها ارزش داشته باشد زيرا عبادت از روي اختيار

ارزش دارد تا عبادت با چوب و چماق و دور از گناه بودن . پاك ماندن

در يك فضاي بدون گناه شق القمر نيست . انساني كه به خاطر ترس

از گناه از جامعه فرار مي كند و دست به هيچ كاري جز عبادت نمي زند

از نظر خداي من يك عابد نيست بلكه يك انسان ترسو است .

و قاضي ادامه داد : دهان كثيفت را ببند اي وكيل ! تو داري علنا به ما

توهين مي كني و ما را ترسو مي خواني احمق .

اين اتهام هم رفع نشدو اضافه شد به اتهام اول كه در هر دو مورد جرم

ثابت شده است .

و اما اتهام سوم به چه حقي خداوند حق انتخاب راه بد را به انسان ها

داد .

و وكيل پاسخ داد : به اين خاطر كه اگر راه بد وجود نداشت كه ديگر

انتخاب معنا نداشت و خوب بودن ارزش نبود ، زيرا كه اگر همه

خوب بودند كه ديگر نيازي به آزمايش خوبها نبود .

شما فرشتگان خدا را در نظر بگيريد چه بي مقدارند در مقايسه با

انسان كه شب و روز فقط چاپلوسي مي كنند و خداوند به اين خاطر

بود كه به خودش بخاطر آفرينش انسان تبريك گفت . و خداوند به

اين خاطر راه بد را آفريد تا به افرادي مثل شما ثابت كند كه كافران

مومن چه پليدند كه امروز خدايشان را با كارهايشان محاكمه مي كنند.

قاضي نعره زدو از جايگاه خود بر خاست تا وكيل را مجازات كند اما

سايرين مانع شدند و در خواست بخش كردند .

و قاضي نعره زد و گفت افسوس كه اكنون زمان محاكمه ي خدا است

و در پايان اين دادگاه حتما تو را مجازات مي كنم . اما اتهام چهارم چرا

خداوند كفران نعمت كرد . اينهمه كهكشان و ستاره و سياره را آفريد

در حاليكه يك زمين و بهشت و جهنم و خورشيد و ماه براي ما كافي

بود .

و وكيل پاسخ داد : اي قاضي خداوند هيچ چيز را بدون دانش و بيخود

نيافريده ، و بدان تو اگر بر تاثير ستارگان و ماه بر روي زندگي بشر

و آينده ي آنها خبر نداري و اگر دانشي داشتي همين براي شناخت و

پرستش خداوند كافي بود . و تو چه مي داني كه در سيارات ديگه چه

موجودات مرئي يا نامرئي زندگي نمي كنند ؟

پس لطفا در مورد چيزي كه شعورش را نداري سخن مران .

قاضي چكش را به طرف مرد ژنده پوش پرتاب كرد و چكش سر

مرد را خوني كرد ...

و قاضي با خشونت و سنگدلي تمام رو به ورد كرد و گفت اين اتهام

هم رفع نشد و حال اتهام پنجم خداوند به چه حقي شيطان را آفريد تا

، شيطاني كه تا روز قيامت باعث رنجش ما

مي شوددر حاليكه تا قيامت زنده باشد و مجازات نشود .

و وكيل پاسخ داد : اي قاضي خداوند از اين رو شيطان را آفريد

تا اراده ي شما را بيازمايد . شيطاني كه تنها گناهش پيشنهاد دادن

به انسان هاست كه كارهاي پليذ انجام دهند اما انسان ها در قبول

و يا رد پيشنهاد اراده دارند .

و شيطان هنوزه كه خداوند را عبادت مي كند و قبولش دارد اما

شما پست تر از شيطان هستيد كه خدا را به محاكمه مي كشيد .

و قاضي اسلحه اش را از جيب خود بيرون آورد و بودن هيچ

اخطاري به سوي وكيل شليك كرد و اين بار قاضي قهقهه ي

بلندي زد و گفت : حال بگو كه آيا من شيطانم اي پليد ! ؟

و وكيل در حاليكه خون از شانه اش سرازير شده بود زير لب

زمزمه كرد : اي كاش شيطان بوديد ...

و قاضي در كمال خونسردي و آرامش خاصي گفت : محاكمه را

ادامه مي دهيم .

اتهام ششم...

اتهام ششم ثابت شد ...

اتهام دهم ...

اتهام دهم هم ثابت شد ...

اتهام هزارم ...

آنهم ثابت شد ...

و آخرين و بزرگترين اتهام : خداوند به چه حقي عشق را آفريد تا

جوانان امروز اينچنين هرزه و كثيف شوند ...

و وكيل همه ي تلاشش را كرد تا آخرين دفاع را از خداوند بكند .

و گفت : خداوند عشق را آفريد تا نگاه بان نوع بشر باشد . خداوند

عشق را آفريد تا دختر و پسر به يكديگر دل ببندد و به دور از همه

چيز و همه جا به ابديت بپيوندند و حال مشكل شماست كه نمي توانيد

حتي خوشي اين جوانان را ببينيد و نمي گذاريد با عشقشان خلوت كنند.

شما كثيف تر از حيوانات هستين كه به خلوت عاشقان هم كار داريد.

....

و صداي تير خلاص به ذهن مرد ژنده پوش كه افتخارش تنها وكالت

عشق بود شنيده شد و مرد ژنده پوش كشته ي راه عشق به بشر شد كه

مرگ در آن جايي ندارد .

و به ناگاه گويي پژواكي از همه پرستش گاه هاي جهان شنيده شد كه

مي گفت : اگر به خودم تبريك گفتم تنها به خاطر اين نوع بشر بود و

بس .

به ناگاه در بين حاضرين ولوله اي در افتاد .

اما قاضي كه گوش جان نداشت تا اين نداي اهورايي را كه هميشه

و به همه ي زبانها در ابديت طنين انداز است بشنود و با چكش

سرخ رنگ خود كه از خون انسان هاي آزاده لعاب داده شده بود

ضربه اي از دور به ذهن همه ي حاضرين كوبيد و گفت : آن مرد

را كه به سزاي اعمالش رسانديم و اينك نوبت ايراد حكم متهم است

و شيطان دادستان اين دادگاه خوشحالترين فرد حاضر در دادگاه بود .

پس از شنيدن سخنان وكيل متهم و با توجه به تعداد بسيار زياد اتهام

هاي وارد شده و وجود دلايل و شواهد مستند و مدارك كافي و با توجه

به سكوت متهم كه قطعا علامت رضاست من اعلام مي كنم كه خداوندا

شما در مورد همه ي اتهامات وارده مجرم شناخته شديد و شما انسان ها

را كافر مي دانيد اگر خدايي نداشته باشند اما خود شما خدايي نداريد . پس

به خودتان كافريد . پس اي خدا من شما را كافر مي دانم و دستور مي دهم

تا از اين پس همه ياد شما را اعدام كنند و شما را در گورستان ذهنشان و

در قسمت كافر ها به خاك بسپارند و از اين پس شما را از درجه ي

خدايي خلع مي كنم . جنازه ي اين وكيل گدا زاده را هم ببريد و در

گورستان كافر هاي بي نام و نشان دفن كنيد ....

ختم دادگاه را اعلام مي كنم .

به احترام قاضي قيام كنيد !!!!!!!!!!!!!!!!!

 

سلام خدا جون !

حرف زدن با شما ، به هر بهونه اي هم كه باشه ،

دلمو آروم مي كنه . حس مي كنم ، كه يه جوون تازه

مي گيرم . حس مي كنم ... يكي هست كه بشه حرفاي

نگفتني رو بهش زد ... راستي .... خدا جون !!

چقدر باهاتون حرف بزنمو و درد دل كنم .........

چقدر براتون نامه بنويسم و... از دوري ها شكوه كنم ...

چقدر براي استجابت و يه نظر تو دعا كنم ... اما ...

اما ... نرسم به هيچ كدومشون ...

آخه چرا ............................................ ؟؟؟

مي دونم دل من با اون همه گناهش لايق ديدن تو نيست

مي دونم كه يه دل صاف و ساده ندارم واسه ديدن تو

مي دونم كه حرفم يه چيزه ... عملم نسبت به تو يه چيز!

مي دونم ...

همه اينا رو خوب مي دونم .

ولي ................................ خدا جون !

يه بار هم كه شده ، بيا به حرفام گوش كن!

بذارين امروز باهاتون يه جور ديگه حرف بزنم ..........

خدا جون !

حالا كه به من رسيده ....................

همهم مي گن بايد آدم خوبي باشم كه بتونم خوبي ببينم !

مي گن بايد از بهترين هاي روزگارم باشم تا تو حرفامو

گوش كني و منو فراموش نكني !

ولي خدا جون .................................

ممكنه يه آدم بدايي هم باشن كه بازم شما رو دوست

داشته باشن ! يعني شما فقط مال آدم خوبايي ؟

فقط چرا خوبا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا فقط ..............................................خوبا ؟ !

كاش مي شد بازم عشقمو ببينم به زودي .

فقط يه نگاه !

اما موندم .............. !

اگه اونو ببينم چي مي خوام بهش بگم ؟

آخه خدايا باور كن ، انتظار واسه كسي كه دوسش داري

و ازش دوري خيلي سخته !

تازه ! بعدشم ، اون اين متن ها رو فكر كنم مي خونه ،

بعد چطوري نگاش كنم ؟

خدا جون مي خوام بيام ديدنت .

دلم مي خواد تو شكل امير باشي .

آخه من خيلي دوسش دارم ......................

مي دوني خدا جون !!!!!!

من هميشه از تو خواستم كه اي كاش قبل از اينكه دست

نيازم از درگاهت پايين بياد ، آرزوم بر آورده شده بود .

اون لحظه بود كه از تو خواستم تا بازم به من پناه بدي !

.

.

.

.

.

.

این روزا آرامشی دارم . آرامشی که انگار از اول دنبالش بودم .

احساس می کنم روحمم سبک شده . تنهاییی رو دیگه دور و

برم راه نمی دم . این روزا هوا خیلی جالبه ... ازنم نم بارون تا

گرمی آفتاب تابستونیش همه و همه برام لذت بخشه !

.

.

.

از شيشه هاي عرق كرده و بارون خورده و نوشتن يادگاري روي

اونا تا سر حد مرگ خوشم مي ياد ... پس بازم روي شيشه

مي نويسم ... هر چي كه دوست دارم بايد به دست بيارم ...

.

.

.

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

و تماشای تو زیباست اگر بگذارند

من ز اظهار نظر های دلم فهمیدم

عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

دل سرگشته این همه بیهوده مگرد

خانه دوست همین جاست اگر بگذارند

سند عقل مشا است همه می دانند

عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند

غضب آلود نگاهم مکنید

دل من مال یکی است اگر بگذارند

.

.

.

اگر بذارن ......

.

.

.

ممنون بازم از اينكه اومدي

امروز بهت سر مي زنم ٬ اينو قول مي دم .

 

 

و خداوند مقرب ترين بندگان خويش را از ميان عشاق بر مي گزيند و هم آنانند كه گره كور دنيا را به معجزه ي عشق مي گشايند ...

( براي عشقمه )

مي خوام يه قصه بگم از سرشت آدما

روزي كه تو آسمون تك و تنها بود خدا

اون روزا آسمونا رنگشون آبي نبود

تو دل ستاره ها درد بي خوابي نبود

يه روزي خدا اومد يه ذره خاك گرفت

برا خوشحالي تو اين زمينو آفريد

اين همه كهكشونو روي دامن تو چيد

براي چشمان تو بهشت و بهونه كرد

با ناز نگاه تو دوزخ و ويرونه كرد

برا عطر نفس هات نسيم و آواره كرد

برا بچگي هات ، زمين رو گهواره كرد

از سياهي چشمات قطره اي جوهر گرفت

بعد از اون شد كه ديگه شب زيبا سر گرفت

از صداي گريه هات رعد و برق و آفريد

دونه هاي پاك اشكتو رو دريا پاشيد

اميد رو به ياد تو به زمين ارزوني داد

از غم چشماي تو پاييزو زندوني كرد

روزي كه خدا تو رو سرور زمين مي كرد ؛

با عطر عشق تو دل ها رو معني كرد

.

.

.

براي پسر مرداب يه فاتحه بخونين ...

امروز دريا چيزي مي خواهد بگويد و آسمان نيز خود را آزين بندي كرده است .

همه خبر از مهماني باشكوهي در آسمان براي پسر مرداب مي دهند .

انگار در آسمان سفره اي رنگين تر از رنگين كمان بر روي گروهي از زميني ها

گشوده شده ...

آري حتي فرياد دلخراش ربنا هم به گوش مي رسد ...

اهل زمين همه رخت نو بر تن كرده اند و خود را براي اين ضيافت آماده مي كنند.

از كسي پرسيدم : آيا فقط كساني كه كارت دعوت دارند مي توانند در اين ضيافت

آسماني شركت كنند ؟؟؟ ...

خنده اي كرد و گفت : كارت دعوت اين ضيافت لبيك به بانگ ربنا ست ...

حال بياييم همگي با هم براي شادي روح بزرگ پسر مرداب فاتحه بخوانيم و از

درگاه پروردگار متعال برايش طلب بخشش كنيم ... باشد كه از گناهانش بگذرد ...

پسر مرداب اين اواخر از تنهايي شكايت داشت ... ار سرنوشتي كه خدا برايش

رقم زده بود ... اما نمي دانست كه خدا او را خيلي دوست داشت كه بردش پيش

خودش ...

مطمئن باش كه خدا تو را عاشقانه دوست دارد ... چون در هر بهار برايت

گل مي فرستد و هر روز صبح آفتاب را به تو هديه مي كند . پروردگار هستي

با اينكه مي تواند در هر جايي از دنيا باشد ، اما او قلب تو را انتخاب كرده و تنها

اوست كه هر وقت بخواهي چيزي بگويي به تو گوش مي دهد ، غافل از بودي

كه تنها ترين عالمي ...تنها آرزويت بودن با تك گل مرداب نيلوفر بود ...

افسوس كه فاصله ها او را از تو ربودند و چشمانش خوابگاه كس ديگري شد.

حال تو در پيش خدايي و او در زمين هنوز منتظر است ...

دريغ از عمر بي حاصلي كه گذشت ... در انتظار يك دوست بودي ...

تو ديگه همه چيز داري ، در اوج آسمانها ...زمين در زير پايت مانند مردابي

گسترده شده ...

در پناه پروردگارت ، روحت تا ابد شاد باد ...

اگر باز هم نيلوفر خود را وقف مرداب كند ، هميشه مي ماند .

 

گل نيلوفر

يه روزي وقتي به گل نيلوفر نگاه كردم تمام ترس وجودمو

برداشت كه شايد منم يه روز مثله گل نيلوفر تنها بشم

وسط يه مرداب بزرگ ... حالا كه مي بينم كه خودم مرداب

شدم دنبال يه نيلوفر مي گردم كه از تنهايي نميرم ...

حالا مي فهمم كه گل نيلوفر مغرور نيست ... اون خودشو

وقف مرداب كرده

.

.

.

خوب سلام دوستاي گلم . حالتون چطوره ؟

خوبين . خوب خدا رو شكر كه خوبين . بازم بدقولي كردم بهتون .

البته تا حدودي تونستم بيام به بعضي هاتون كه لطف كردين و اومدين سر بزنم،

اما هنوز به همتون نتوستم سر بزنم .

گفتم كه خلاصه به بزرگي خودتون ببخشين منو .

براي تك تك شماها آرزوي موفقيت دارم .

قدر همديگرو بيشتر بدونيم و يه چيز ديگه از تون مي خوام .

پسر مرداب از ميون ما رفت ... براش دعا كنين . اين تنها كاري بود كه

مي تونستم براش انجام بدم . يه فاتحه براي شادي روحش بخونيد .

اگه مي خواين بدونين چطور آدمي بود ، بهتون مي گم كه اون يه عاشق بود

كه سرطان گرفت و متاسفانه دووم نياورد و ما رو براي هميشه تنها گذاشت .

تو اصفهان زندگي مي كرد و عاشق دختري بود به نام نيلوفر كه نتونست

بهش برسه ولي عاشقانه دوسش داشت ، چون تو همه ي نوشته هاش از عشق

پر پر شده اش مي نوشت .

بگذريم . نمي خوام ناراحتتون كنم . اگه دوست داشتين به وبلاگش يه سري بزنين

به جاي خود پسر مرداب ، خواهر زادش مي نويسه . من آدرس وبلاگشو براتون

مي ذارم اگه خواستين بد نيست به اونم يه تسليت بگيد . تو پيوند هاي وبلاگمم به نام

پسري از نسل مرداب لينكش كردم .

همينجا هم بذارين اعتراف كنم به عشقم كه دوسش دارم . بيشتر آپ هامم براي امير

هست . اگه نظري ، پيشنهادي ، انتقادي هر چي داشتين تو قسمت نظر ها بدين .

خوب ديگه بيشتر از اين مزاحمتون نمي شم . اينم يه متن قشنگ براي امير .

 

شب كه فرا مي رسد به خودم وعده مي دهم

كه فردا صبح حتما به تو خواهم گفت

صبح كه فرا مي رسد و نمي توانم بگويم

رسيدن شب را بهانه مي كنم

و باز شب مي رسد و صبحي ديگر

و من هيچ وقت نمي توانم حقيقت را به تو بگويم

بگذار ميان شب و روز باقي بماند كه

چه قدر

عاشقت هستم

.

.

.